چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۵

انقلاب ملاخور شده قسمت ششم


ولی آقا پول حمالی ام را خورد، یک آبی هم روش. گفت عوضش دعا کرده که جده اش فاطمه زهرا، در آن دنیا، شفاعتم را بکند. از متن داستان
ستار لقایی می نویسد:
انقلاب ملاخور شده
قسمت ششم

غلام صبح زود سراغ چراغعلی رفت. چراغعلی از او پرسید: این وقت صبح، این جا چه می خواهی، پسر؟
-«دیشب اتفاقی افتاد که ناچار شدم بیایم با تو مشورت کنم.»
-«همسایه ها آمده اند سراغت؟ این جا هم آمدند. می خواهند شاه را بیرون کنند، آقا جایش شاه بشود. می گویند برق و نفت مجانی می شود، به مردم پول هم می دهند. »
-«ای داد و ای بیداد، اگر آقا شاه بشود همه باید مفتی کار بکنیم. انگار میرزا حسن نفت فروش را نمی شناسی؟ او نسیه به کسی نفت نمی دهد تو می گویی مفتی می دهد.»
چراغعلی خنده اش گرفت و گفت: «خنگ خدا، دولت نفت و برق مجانی می دهد، نه میرزا حسن.»
- «ولی باید مفتی کار بکنیم. شب جمعه ی پیش آقا گفت: «پسر یک مقدار آشغال خانه ی ما جمع شده آن ها را ببر گوشه یی خالی کن.» دستورش را انجام دادم، ولی پولم را نداد. فکر کردم یادش رفته. یادآوری کردم. خندید و گفت: عوضش دعا کرده که جده اش فاطمه ی زهرا در آن دنیا شفاعتم را بکند که به بهشت بروم.»
چراغعلی دوباره خندید: «پسر این آقا قرار نیست شاه بشود. آن آقا حالا در فرنگ است. از نجف بیرونش کرده اند، رفته است فرنگ. منتظر است، مردم شاه را بیرون کنند، تا او بیاید. می گویند وقتی بیاید، همه جا نورانی می شود. عکس اش می افتد توی ماه. کسی کلاهِ کسی را بر نمی دارد. آژدان ها دیگر به آدم زور نمی گویند.»
- «من باورم نمی شود. درست است پاسبان ها نمی گذارند، گاری مان را کنار خیابان نگهداریم، ولی برای آن ها مفتی کار نمی کنیم، چندی پیش محمدعلی خان آژدان گفت بروم شاخه های اضافی درخت های خانه اش را ارّه کنم، رفتم و انجام دادم، کارم که تمام شد پرسید، چقدر باید پول بدهد. گفتم ده تومان. خودش گفت کم است. بیست تومان داد. ولی آقا پول حمالی ام را خورد، یک آبی هم روش. گفت عوضش دعا کرده که جده اش فاطمه زهرا، در آن دنیا، شفاعتم را بکند. این مرتیکه یی که حق بچه ی یتیم را می خورد، خودش احتیاج دارد که کس دیگری شفاعتش را بکند.»
- «چاره یی نیست. باید امشب برویم به مسجد، اگر نه می گویند «ساواکی» هستیم.»
- «ساواکی یعنی چی؟ یک نفر به من گفته «ساواکی». می خواهم بدانم فحش است یا نه...؟»
- «راستش نمی دانم!؟ بهتر است از آقا بپرسیم. امشب می رویم مسجد. از ما چیزی کم نمی شود که. هر کی خر است ما پالانیم، هر کی در است، ما دالانیم.»
- «وای به حالمان اگر آن آقا، مثل این آقا باشد.»
*
*
*
غلام داخل مسجد شد، کفش هایش را در آورد گذاشت توی جیب های کتش و در کنجی بین یک عده نشست. چند تن در گوشی پچ پچ کردند، بعد یکی از آن ها به غلام گفت: «جوان برو یک جای دیگر بنشین.»
- «این جا مسجد است. خانه ی خداست. دلم می خواهد این جا بنشینم.»
همان چند تن هم را نگاه کردند و بعد غلام را. غلام با ناراحتی گفت: «شناختید؟ بنده غلام، پسر خدا بیامرز قمبل گاری چی.»
آن ها خندیدند. غلام با عصبانیت گفت: «هااا هاا. کجایش خنده داشت؟»
یکی گفت: «هیچ جایش خنده ندارد. فقط این جا، جای کسی است. تو لطفاً یک جای دیگر بنشین.»
غلام با نفرت وخشم از جای برخاست و رفت نزدیکی های در ورودی که مفروش نبود، روی اجرهای نمور نشست. چند لحظه بعد کنار دستی اش گفت: «برو یک جای دیگر بنشین پسر. بوی لجن می دهی.»
- «مادرت بوی لجن می دهد. گور پدر همه تان و هر چه آقاست. من که نخواستم بیایم مسجد. شماها آمدید دنبالم. حالا این است مهمان نوازی تان!؟»
مردم غلام را نگاه می کردند و او غرغرکنان از مسجد خارج شد. بیرون در چراغعلی او را دید. پرسید: «کجا می روی پسر. چرا اوقاتت تلخ است؟»
- «تف به گور بابای همه شان. من که نمی خواستم بیایم به مسجد. آن ها آمدند دنبالم. حالا می گویند برو، بو می دهی. پدرشان بو می دهد.»
- «کی گفت بو می دهی؟ برگردیم به مسجد.پدرشان را در می آورم.»
غلام و چراغعلی به مسجد برگشتند. آقا داشت می رفت بالای منبر. چراغعلی با خشم فریاد زد: «آهای آقایان اعیان و اشراف، آدم باشید اول.»
چند تن چرا غعلی را محاصره کردند، یکی دهانش راگرفت: «چه خبر است عمو؟ مگر تخم هایت را می کشند؟»
چراغعلی دست مرد را گاز گرفت، مرد جیغ کشید. آقا از بالای منبر با صدای بلند گفت: «ول کنید آن مرد را. چه شده است چراغعلی؟»
چراغعلی در حالیکه می لرزید، فریاد زد: «آقا، این است عدالت و برادری و برابری تان!؟ چطور دلتان آمد یک جوان یتیم را از مسجد، از خانه خدا برانید؟ اگر او بو می دهد چرا رفتید دنبالش؟»
و با خشم از مسجد خارج شد. غلام هم به دنبالش. عده یی قاه قاه خندیدند. یکی گفت: «البته که بو می دهد. مردک حمال! زورش می آید، سالی یک بار برود به حمام.»
آقا گفت: «بس کنید. باید همین امشب بروید از آن جوان استمالت و دلجویی کنید. «فقرا امانت خداوند هستند.» حضرت رسول، تبرعات یک پیرزن فقیر را که یک مشت هسته خرما بود دستور داد بر صدر طلاها و نقره های بی شمار ثروتمندان قرار دهند. هیچ کس حق نداشته است آن جوان را از مسجد براند.»
غلام روی سکو دراز کشیده بود و با خودش حرف می زد: «می گوید بو می دهی، خوب بو بدهم. کار می کنم، عرق می کنم، بو هم می دهم. این که عیب نیست. شما پدر سوخته ها، کار نمی کنید، بو هم نمی دهید. بروید کار بکنید تا بو بدهید! گرفتار کی شده ام؟ همین مانده که آقا شاه بشود و مردم خاکستر نشین... نه هرگز پا به مسجد نخواهم گذاشت دیگر... حتی اگر دندان هایم را بکشند... حتی اگر دختر چراغعلی با ان لب های نازک و صورت بلوریش بگوید حاضر است زنم بشود. گر چه می دانم مسجد به قول پدر خدا بیامرزم خانه ی خداست و ربطی به هیچ کس ندارد... آخ این دندان کرسی ام چرا درد گرفته است!؟»
*
کوبه ی در به صدا در آمد. غلام فریاد زد: «چه می خواهید از جانم؟»
کوبه در دوباره به صدا در آمد، نه، ول کن نیستند: « آقا می خواهد شاه بشود، مردم باید مفتی بروند به مسجد و موعظه گوش کنند.»
غلام در را گشود. مردی که در مسجد به او گفته بود جایی دیگر بنشیند و چند مرد دیگر، آن سو ایستاده بودند. غلام با خشم گفت: «بله، بفرمائید. مرا که از خانه ی خدا بیرون کردید، دیگر چه می خواهید!؟»
یکی از مردان گفت: «ما نه می توانیم و نه حق داریم کسی را از خانه ی خدا بیرون کنیم. خودت می گویی: خانه ی خدا».
کسی که به غلام گفته بود «برو یک جای دیگر بنشین» گفت: «ما یک عده ایم که معمولاً با هم می نشینیم. تو هم باید دوستانی برای خودت پیدا کنی.»
اولی گفت: «به هر حال ما از تو معذرت می خواهیم. این حلب پنج کیلویی روغن نباتی را هم آورده ایم برای تو. وقتی غذا درست می کنی بیاد ما هم باش. این روزها روغن نباتی کم گیر می آید.»
- «خیلی ممنون. من نه گدا هستم و نه غذا پختن بلدم، لطفاً مرا به حال خودم بگذارید.»
غلام در را بست و روی سکو باز گشت ودراز کشید: «پفیوزها! گدا پدرتان است. من کار می کنم، زحمت می کشم، برای آن که اگر روغن خواستم، بتوانم بخرم. احتیاج به هیچ پفیوزی هم ندارم. عجب روزگاری شده است؟ آدم را سربازی نمی برند، از خانه ی خدا بیرون می کنند، آنوقت یک حلب روغن نباتی می آورند که چی!؟ خدا بیامرز پدرم چقدر از این روغن های نباتی بدش می آمد. نور به قبرش ببارد، می گفت: «حتی گربه هم روغن نباتی نمی خورد، ما بخوریم!؟» حالا این ها خیال می کنند من از گربه هم کمترم. آهای خدا! مرا که از خانه ات راندند، حداقل کاری بکن که این دختر چراغعلی قسمتم بشود، راستش عاشق او شده ام، چه صورت بلوری سفیدی دارد! چه لب های خوشرنگ و نازکی دارد! مثل برگ گل محمدی می ماند... چه چشم های درشت و سیاهی دارد...!؟ راه رفتنش مثل طاوس است.»
ادامه دارد

خلاصه ی شماره های قبل:
مادرغلام، به هنگام تولد او درگذشت. و پدرش وقتی او 13 ساله بود. پدر غلام گاریچی بود و وقتی مرد، شغل، گاری، و اسب و خانه اش ارث رسید به غلام. بعد از مدتی اسب مریض شد و مُرد و غلام پول نزول کرد و اسبی جوان خرید... یک شب عده یی به در خانه اش رفتند و از او خواستند که به مسجد برود.

دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۵

انقلاب ملاخور شده قسمت پنجم

ستار لقایی می نویسد:
انقلاب ملاخور شده
قسمت پنجم
از این پیش تر خواندید که: مادرغلام، به هنگام تولد او درگذشت. و پدرش وقتی او 13 ساله بود. پدر غلام گاریچی بود و وقتی مرد، شغل، گاری، و اسب و خانه اش ارث رسید به غلام. بعد از مدتی اسب مریض شد و مُرد و غلام پول نزول کرد و اسبی جوان حرید... و اکنون دنباله ی ماجرا:

غلام روز سختی را سپری کرده بود. تمام بدنش درد می کرد. پا و کمرش بیشتر. شام نخورده روی سکو دراز کشید. سخت عصبانی بود، حتی فانوس زنگ زده اش را هم روشن نکرد. خودش را شماتت می کرد که چرا نزده است، چانه ی کارگر جوان حاجی را با مشت خرد کند. تصمیم گرفت چهارشنبه ی بعد به او درسی بدهد که هرگز از آن پس به کسی پیله نکند. تصمیمش جدی بود... در ذهن تمرین می کرد که نخستین مشت یا لگد را چه گونه و به کجاش بزند که کاری تر باشد... و هرگز به این واقعیت نیندیشید که اگر بین آن دو برخوردی روی دهد، کارگر جوان، از او بسیار قوی تر است وقادر است به راحتی جثه ی ضعیف و لاغرش را به خاک اندازد.
در اندیشه ی انتقام بود که کوبه ی در خانه به صدا درآمد. اسب شیهه کشید. غلام با خودش گفت: «کیست این خروس بی محل؟ چه خبر شده است؟ نکند چراغعلی مرده است؟ طی این چند ساله، هیچ کس کوبه ی خانه ی مرا نکوبیده است. آن هم این موقع شب. ولی چراغعلی که سالم بود. دیروز او را دیدم. اما نه، مرگ خبر نمی دهد. یک لحظه می آید و همه چیز تمام می شود. خدا بیامرز پدرم، سر شب دستش درد گرفت، یک ساعت بعد، چراغعلی او را برد غسالخانه، شست و دفنش کرد.»
کوبه ی در، دوباره به صدا در آمد و پیاپی...
- «حتماً اتفاقی افتاده است!؟»
به زحمت از جای بلند شد و با بی حوصلگی گفت: «کی هستی؟ چه خبر است؟ آمدم.»
صدایی از پشت در جواب داد: «منم.»
صدا آشنا بود. از خودش پرسید: کیست این «من»؟
در را گشود. کارگر جوان، آن سو بود. غلام خشمگین شد و نیز متأسف، که چرا به علت خستگی قادر نیست با کوبیدن مشتی کارساز، او را فرو اندازد. فریاد زد: «چه می خواهی این جا، مزاحم؟»
- «آمده ام تو را ببرم به مسجد.»
- «که چی؟»
- «مگر مسلمان نیستی؟»
- «البته که هستم. ولی به تو چه ربطی دارد؟»
- «اگر هستی پس چرا به مسجد نمی آیی؟»
- «نمی خواهم بیایم. تو چه کاره ی مملکتی که می پرسی؟»
- «امر به معروف می کنم.»
- «غلط می کنی که امر می کنی. تو چه شغالی هستی که امر می کنی؟ من به اندازه ی اسبم کار می کنم که آقای خودم باشم و نوکر خودم. تو به من امر می کنی!؟»
- «شغال هم خودت هستی. گفتم امر به معروف می کنم. یعنی وظیفه ی شرعی ام را انجام می دهم. تو را از گناه کردن باز می دارم.»
- «آنقدر خسته هستم که نای راه رفتن و یا نشستن وموعظه گوش گرفتن ندارم. اگر داشتم ترجیح می دادم همین الان یک مشت بکوبم به آن چانه ی دراز شتری ات که مثل مار به دور خودت بپیچی.»
- «من دارم به تو خدمت می کنم که گرفتار آتش جهنم نشوی، تو می خواهی به چانه ی من مشت بزنی؟ مردنی ی قناس.»
- «مردنی خودت هستی.»
- «تو اصلاً زورت به من می رسد؟ دماغت را بگیرم، جان از کونت در می رود.»
غلام بیشتر عصبانی شد. به داخل حیاط برگشت. چوبدستی بلندش را برداشت و به کارگر جوان حمله کرد. کارگر جوان گریخت... غلام چند ده متری به دنبالش دوید و وقتی فاصله شان زیاد شد، بدترین فحش ها را حواله اش کرد و به خانه بازگشت: «عجب مردمی پیدا می شوند. می خواهند به زور آدم را به مسجد ببرند که چی بشود؟ فردا صبح نتوانی بروی سرِ کار و از نان خوردن بیفتی. اسب هم سر شب علوفه نداشته باشد که بخورد. مرا چه به مسجد. آقا راست می گویی، به جای موعظه ی دروغ و ریا و تظاهر پول حمالی مرا بدهد؟ به قول خدا بیامرز پدرم: می، بخور، منبر بسوزان، ولی مردم آزاری نکن. با تو چه کار داشتم که فحشم دادی؟ خجالت بکش. آدم را به سربازی نمی برند، که چی؟ کف پایت صاف است. آنوقت می خواهند ببرند به مسجد.»
غلام روی سکو دراز کشید و به خوابی عمیق فرو رفت. بار دیگر صدای کوبه ی در بلند شد. از خواب پرید با ناراحتی گفت: «کیست این وقت شب. وای به حالش اگر آن کارگر جوان باشد. می زنم کله اش را می شکنم.»
چوبدستی بلندش را برداشت و خودش را آماده کرد که بر فرق کارگر جوان بکوبد. در را گشود. چندین مرد قوی هیکل پشت در ایستاده بودند. وحشت زده گفت: «چه خبر شده است؟ این وقت شب، چه می خواهید این جا. از ترس زهره ترک شدم.»
یکی از مردان با خنده گفت: «خواب بودی؟ به این زودی!؟ ساعت ده نشده است. نترس پسر، ما خادم مردم هستیم. آمده ایم تو را به مسجد دعوت کنیم. تو پسر قمبل ِ گاری چی هستی، اما هیچ کسی تو را در مسجد ندیده، هنوز.»
کارگر جوان که پشت سر مردان قوی هیکل ایستاده بود گفت: «این که مسلمان نیست. مادرش گرجی بوده...»
غلام عصبانی شد.غرید: «خودت مسلمان نیستی، بی پدر و مادر. خجالت بکش. الان دنده هایت را داغان می کنم.»
- «اگر مسلمانی، نماز بخوان. ببینم بلدی؟»
- «معلوم است که بلدم. اصلاً به تو چه ربطی دارد؟»
یکی از مردان مداخله کرد. از غلام خواست آرام باشد و به کارگر جوان تکلیف کرد مؤدبانه سخن بگوید و گفت: «معلوم است که غلام مسلمان زاده و مسلمان است، از فردا شب می آید مسجد پای منبر آقا.»
کارگر جوان گفت: «اگر نه ساواکی و طرفدار طاغوت است.»
غلام به طرف کارگر جوان خیز برداشت: «پدرت را در می آورم.»
کارگر جوان گریخت. غلام گفت: «من یک کلمه از حرف های آقا را نمی فهمم. بیایم مسجد چه بکنم؟»
- «آقا فلسفه نمی بافد که. همه می فهمند چه می گوید.»
- «به آن شاه چراغ نمی دانم آقا چی می بافد؟ ولی میدانم اگر دیر وقت بخوابم، صبح نمازم قضا می شود. بعد هم از کارم باز می مانم. سر شب نه اسبم علوفه دارد و نه خودم خرجی.»
- «حرف آقا همین است. هرکس به اندازه یی که کار می کند، باید در آمد داشته باشد. انشاءالله وقتی شاه را خلع کردیم و عدالت برقرار شد، نیازی نیست که کار بکنی. سهم نفتت را شب می آورند در خانه ات تحویل می دهند.»
- «آقا جان مرا مسخره نکیند. چه نفتی؟ چه سهمی؟»
- «فردا شب یک ساعت بیا پای منبر آقا. گوش کن ببین چه می گوید. این که ضرری ندارد. اگر خوشت نیامد شب بعد نیا. قبول؟»
غلام از روی ناچاری گفت: «قبول.»
مردان قوی هیکل از او خدا حافظی کردند و رفتند. غلام برگشت روی سکو. دراز کشید با خودش زمزمه کرد: «این ها چه می گویند؟ چه پولی؟ چه نفتی؟ مگر کسی همین جوری به آدم پول مفت می دهد؟ این ها یا می خواهند کلاه مرا بردارند، یا یک خوابی برای میرزا حسن نفت فروش دیده اند. ولی آن میرزا حسنی که من می شناسم، جان به عزرائیل نمی دهد، چه رسد به این که بخواهد نفت مفتی به کسی بدهد. این ها دلشان خوش است. نه باید کلاهم را محکم بچسبم. اسب سواری پیشکش این ها.»
ادامه دارد

پنجشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۵

قسمت چهارم انقلاب ملاخور شده

ستار لقایی می نویسد:
انقلاب ملاخور شده
قسمت چهارم

از این پیش تر خواندید که: مادرغلام، به هنگام تولد او درگذشت. و پدرش وقتی او 13 ساله بود. پدر غلام گاریچی بود و وقتی مرد، شغل، گاری، و اسب و خانه اش ارث رسید به غلام. بعد از مدتی اسب مریض شد و مُرد... و اکنون دنباله ی ماجرا:

حاجی اسب ها را وارسی کرد. با چند نفر حرف زد. اسبی پیر و مریض احوال انتخاب کرد و به چراغعلی گفت: «این اسب را می پسندی؟»
چراغعلی جواب داد: «این اسب مریض است، حاج آقا. فردا می میرد، حاج آقا. آن یکی اسب خوب است، حاج آقا. هم جوان است و هم رشید، حاج آقا.»
- «ولی این یکی ارزان است.»
- «ارزان است، برای این که پیر است، حاج آقا.»
حاجی کربلایی علی با صاحب آن یکی اسب صحبت هایی کرد و بعد از دو مرد گاری چی خواست، بعد از ظهر به حجره اش بروند تا قرارداد امضاء کنند در ضمن پول نقدشان راهم با خودشان ببرند.
*
چراغعلی و غلام، دست به سینه، مقابل حاجی کربلایی علی ایستاده بودند. حاجی گفت: «هزار و سیصد تومان به شما قرض می دهم. نزولش هر هفته بیست تومان است. باید هر شب جمعه بپردازید. بعد از دوازده ماه، اصل پول را پس می دهید. یا سفته جدید امضاء می کنید.»
چراجعلی با لحنی ملتمسانه گفت: «قربان شکلتان گردم حاج آقا، یعنی بعد از یکسال، این پسر باید به اندازه اصل پول، نزول بدهد این بد بخت، حاج آقا؟»
- «این جوان قلدر است. کار می کند و می پردازد. اصلاً خودم هفته یی یک روز به او کار می دهم، چهل تومان هم دستمزد می دهم.»
- «کجای این پسر قلدر است حاج آقا...! اگر دماغش را بگیرید، می رود کنار پدر خدا بیامرزش توی قبر، حاج آقا. این پسر یتیم است، حاج آقا. به او تخفیف بدهید، حاج آقا.»
- «یتیم است؟ برود یتیم خانه. زود باشید کار دارم، پول نقدتان را بدهید.»
حاجی مردِ رهگذری را صدا زد و گفت: «بی زحمت مبلغ سفته را برای دو گاری چی بخوان.»
مرد رهگذر خواند: «یک هزار و سیصد تومان.»
- «پشت سفته راهم بخوان.»
- «چراغعلی تعهد می کند، چنانچه غلام از پرداخت مبلغ متن سفته امتناع کند، یا بمیرد، همه ی بدهی او را به انضمام بهره ی آن به حاجی کربلایی علی بپردازد.»
چراغعلی با خضوع گفت: «بله، حاج آقا.»
حاجی به چراغعلی و غلام گفت: « هر دو تا تان پای سفته را انگشت بزنید. این آقا هم به عنوان شاهد امضاء کند.»
رهگذر با تعجب گفت: «به من چه مربوط است که امضاء کنم حاج آقا؟»
حاجی با شماتت و صدای بلند گفت: «یعنی چه به تو چه مربوط است؟ کار خیر می کنی. یک بنده ی خدایی از نان خوردن افتاده، اسبش مرده، تو نمی خواهی با یک امضای بی ضرر او را به نان برسانی!؟ من دارم پولم را می دهم، تو زورت می آید یک امضای خشک و خالی پای این سفته بیندازی. عجب دنیای بدی شده است!؟ انسانیت کجا رفته است!؟»
- «حاجی شما نزول می گیری، من چه نفعی دارم؟»
- «ثوابش مال توست.»
- «اگر پول شما را نداد چی؟»
- «به تو چه ربطی دارد؟ تو فقط صحت اثر انگشت این دو تا را تأیید کرده یی. همین.»
مرد پشت سفته نوشت: «شهادت می دهد اثر دو انگشت متعلق به دو گاری چی است و نسبت به پرداخت دیون متن مسئولیتی ندارد.» امضاء کرد و رفت. حاجی به دو گاری چی گفت: «همین الان بروید میدان مال فروش ها و اسب را تحویل بگیرید. پولش را خودم با صاحب اسب، حساب می کنم.»
اسب جوان و قوی هیکل با غلام لاغر اندام نحیف، سر سازگاری نداشت. برخلاف اسب پیشین، هرگز درون اتاق پای نگذاشت. شب ها را در حیاط خانه می گذراند. اگر کاه با علوفه اش مخلوط می شد، نه تنها نمی خورد بل روز بعد انتقامی سخت می گرفت. گاهی روزها سر لج می افتاد به راحتی شانه زیر بار گاری نمی داد. وقتی شلاق می خورد، دیوانه می شد. دست هاش را بلند می کرد و بر زمین می کوفت و این عمل را آنقدر ادامه می داد که غلام دچار حالت تهوع می شد، و یا یک جا، می ایستاد و چند دقیقه یی تکان نمی خورد. به غلام اجازه نمی داد، دست به یالش بکشد. چراغعلی اعتقاد داشت جوان است. دماغش باد دارد. بزودی رام خواهد شد.
*
از روزی که اسب را خریده بودند چهار ماه می گذشت. پائیز به نیمه رسیده بود هوا روبه سردی می رفت. به زودی برف و یخبندان آغاز می شد. حیاط جای مناسبی برای نگهداری اسب نبود... مثل همیشه چراغعلی آستین ها را بالا زد و غلام را یاری داد و با همکاری فرزندانش با سنگ و گِل و چوب های مستعمل اتاقکی جنب مستراح برای اسب ساختند.
غلام هر چهارشنبه با دو تن از کارکنان حاجی کربلائی علی که یکی از آن ها جوان بود و آن دیگری میانه سال، به دامنه ی کوه که با شهر فاصله زیادی نداشت می رفت و دوبار، گاری را از سنگ می انباشت و مقابل خانه ی حاجی تخلیه می کرد و غروب آن روز، مثل نعش روی سکو دراز می کشید. بی آنکه حتی یک فنجان چای بنوشد. اسب سرکش نیز آرام می شد و در اتاقک جنب مستراح می خفت... نیمی از دستمزد آن روز به حاجی تعلق داشت بابت نزول پولش...
سومین چهارشنبه، غلام از کارگر جوان حاجی پرسید: «مورد مصرف این سنگ ها چیست؟ چرا حاجی این همه پول می دهد که ما سنگ ها را ببریم در خانه اش.»
- «می خواهد نماز خانه ی سنگی بسازد.»
- «خدا عمرش بدهد.»
کارگر جوان با عصبانیت گفت: «می فهمی چه می گویی؟ نماز خانه با پول نزول؟ نماز خانه می خواهد برای چی؟ بیاید در مسجد نماز بخواند.»
- «به من کمک کرده. خدا پدرش را بیامرزد.»
- «برای هر گاری سنگ چقدر می گیری؟»
- «هفته یی بیست تومان می دهد. بیست تومان هم بابت نزول پولی که قرض داده بر می دارد.»
- «خاک بر آن سرت. چه پدر بیامرزی دارد این.»
- «خاک بر سر خودت. پول داده است، اسب خریده ام.»
- «مفت که نداده است. نزول می دهی.»
- «اگر نمی داد، چه کار می توانستم بکنم!؟ باید مثل تو نوکرش می شدم. تازه کار هم به من داده است.»
- «هر گاری سنگ چهارصد تومان قیمتش است، بیست تومان به تو می دهد، چهل تومان هم به ما دو تا. این اوست که سود می برد.»
- «من آدم قدرشناسی هستم.»
- «خیلی خری. بگو نزول نخورد. نمازخانه می خواهد برای چه؟ مگر مسجد را از او گرفته اند!؟»
-«به کسی چه ربطی دارد؟ پول خودش »است، مگر تو فضول مردمی؟»
- «خیلی خری. اصلاً فهمیدی چی گفتم؟
غلام عصبانی شد. رگ های گردنش برجسته شد. به سوی کارگر جوان خیز برداشت: «خر خودت هستی. می زنم پوزه ات را خُرد می کنم.»
- «به جای این که بزنی عقل داشته باش. حداقل شب ها بیا پای منبر آقا. گوش کن چه می گوید؟»
کارگر مُسِن حاجی مداخله کرد: «بچه ها آرام باشید. جنگ ودعوا چه معنی دارد؟ چرا نان خودتان رامی خورید مداحّی روباه را می کنید؟»
کارگر جوان حاجی از غلام بیشتر فاصله گرفت و گفت: «این نمی داند حاجی چه جانوری است!؟»
- «دلش می خواهد نداند. به تو چه؟»
- «پس امر به معروف چه می شود؟»
- «این تحریک علیه حاجی است. کجایش امر به معروف است؟»
- «به زودی نوبت حاجی هم می رسد.»
- «پسر این زبان سرخ تو، عاقبت سرت را به باد خواهد داد.»
ادامه دارد

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

انقلاب ملاخور شده- قسمت سوم

ستار لقایی می نویسد:
انقلاب ملاخور شده
قسمت سوّم
از این پیش تر خواندید که: مادرغلام، به هنگام تولد او درگذشت. و پدرش وقتی او 13 ساله بود. پدر غلام گاریچی بود و وقتی مرد، شغل، گاری، و اسب و خانه اش ارث رسید به غلام. بعد از مدتی اسب مریض شد و مُرد... و اکنون دنباله ی ماجرا:

سجلش را پاره کرده و به باد سپرد... و اشک هاش فرو ریخت... و با چهره یی غمگین و رنگ پریده به دیدار چراغعلی رفت. جثه ی نحیفش، لاغرتر از همیشه به نظر می رسید. چراغعلی دلسوزانه پرسید: «چه اتفاقی افتاده است، پسر؟ چرا چشمهات سرخ است؟ چرا رنگت پریده است؟ چرا دولا شده یی؟»
گاری چی جوان بغضش ترکید و فقط گریست. چراغعلی دوباره پرسید: «چی شده؟ اسب؟»
غلام نگاهش را به زمین دوخت، چراغعلی با اندوه پرسید: «مُرد!؟»
غلام سرش را به علامت تأیید تکان داد. چراغعلی گفت: «تقصیر خودت بود. گفتم حلالش کن. نکردی. گناه کردی.»
- «حالا به جهنم می روم؟»
- «دعا کن خدا از سر تقصیراتت بگذرد.»
- «ولی پرسیدم، گفتند گوشت اسب مکروه است.»
- «غلط کرد هر که گفت. فقط یک ذره اش مکروه است.»
- «حالا با جنازه اش چه بکنم؟»
- «باید چالش بکنی. با گاریِ من می بریمش به بیابان یک گوشه یی چالش می کنیم.»
- «چی به گاری ببندم؟»
- «تقصیر خودت است. اگر حلالش کرده بودی پول مختصری گیرت می آمد، کمی هم قرض می کردی یک اسب کرّه می خریدی. سال ها خیالت راحت بود. حالا همه چیز تمام شده است. افسوس فایده ندارد. اسب خدا بیامرز زنده نمی شود. چقدرپس انداز داری؟»
- «سیزده تا دو تومانی، بیست تا پنج تومانی ونه تا ده تومانی. نمی دانم چقدر می شود. بیاورم بشماری؟»
- «گمان کنم، جمعاً می شود دویست و شانزده تومان. با این پول بوق درشکه هم نمی توانی بخری.»
- «پس چه خاکی به سرم بریزم؟»
- «باید بروی بانک، پول قرض بکنی. اگر ندادند، می رویم سراغ حاجی کربلائی علی. او برای هر هزار تومان، در ماه چهل تومان نزول می گیرد. فردا صبح برو بانک. لباس نو و تمیز بپوش. شاید توانستی وام بگیری.»
*
*
*
غلام لباس نو نداشت که بپوشد. رویه و تخت کفش هاش سوراخ بود. پیراهنش را آخرین بار، عید نوروز شسته بود... و از آن زمان بیش از چهار ماه می گذشت. برای شستن دوباره ی پیراهن و دیگر البسه اش، وقت کافی وجود نداشت. فکر کرد از یکی از همسایه ها، لباسی مندرس قرض بگیرد. ولی آنان به بهانه های گوناگون امتناع کردند. یکی هم که حاضر شد کمکی بکند، لباس هاش آنقدر وصله داشت و برای جثه ی کوچک و لاغر غلام؛ آنقدر گشاد و بلند بود که او را به دلقک نمایشنامه های روحوضی شبیه می کرد. چاره یی نبود، با لباسی که برتن داشت به بانک رفت. نگاه های بسیاری احساس و ذهنش را شکافت: «چه چیزی درمن عجیب است. بیرون بانک همین آدم ها مرا می بینند، کسی این چنین نگاهم نمی کند. به قول عباس آقا آذری، نگاه این ها از هر خنجری بُرّاتر است».
کارمند بانک از او پرسید: «با کی کار داری؟»
- «آمده ام پول قرض بگیرم. اسبم مرده، می خواهم اسب بخرم.»
- «ضامن داری؟»
- «ضامن چیست؟»
- «کسی که تو را ضمانت بکند.»
- «یعنی چی؟»
- «یعنی اگر پول نداشتی که قرض ات را به بانک بدهی و یا مُردی او بدهی تو را به بانک تسویه بکند.»
- «بله، درام.»
- «باید کاسب باشد، با جواز کسب.»
- «بله. کاسب است. چراغعلی گاری چی.»
- «شغلش گاری چی است؟»
- «بله.»
- «به درد نمی خورد. گاریچی جواز کسب ندارد. کاسب نیست. بعد هم برای خریدن اسب پول قرض نمی دهیم.»
- «پس چرا اصول دین می پرسید، آقای رئیس؟»
کارمند بانک خنده اش گرفت.
غلام اندوهناک بانک را ترک کرد. زیر لب گفت: «بگو طنابمان را نمی دهیم. چرا می گویی ما کاسب نیستیم!؟ پس چی هستیم!؟ ما از همین راه نان می خوریم. چراغعلی با آن گاری زهوار در رفته اش دو تا دختر شوهر داده است، پسرش را هم داماد کرده است. دختر دیگرش آهو خانم را هم حتماً شوهر خواهد داد. حالا این می گوید «گاری چی» جواز کسب ندارد، کاسب نیست. پس چی هست؟ کوفت است؟ نکند می خواهد بگوید، گاری چی دزد است!؟»
- «دزد پدرش است، با فکل و افسارش. مردک پفیوز! کاش محمد علی خان آژدان بودم و با باطوم چنان می زدم توی کله اش که دندان هاش برود توی شکمش. تازه اگر می داد، مفت که نمی داد. قرض می داد، بعد، پس می گرفت.»
*
*
*
چراغعلی و غلام، به حاج کربلائی علی تعظیم کردند. او در حالی که مشغول شمارش پول هاش بود پرسید: «چه می خواهی عمو؟»
چراغعلی پیش رفت، دست حاجی را بوسید و گفت: «حاج آقا این جوان...»
هنوز حرفش تمام نشده بود که حاجی را صدا زدند. او پول هاش را در گاو صندوق گذاشت، درش را بست و به طبقه ی بالا رفت. غلام از چراغعلی پرسید: «این آقا امام رضا بود؟»
- «امام رضا که صد سال پیش به دست شمر کشته شد، پسر.»
- «من فکر کردم شمر هزار سال پیش امام حسین را کشت.»
- «خیلی بی سوادی پسر. حتی از من هم بی سوادتری. برو اکابر.»
- «پس چرا دستش را بوسیدی؟»
- «بوسیدم که دلش به رحم بیاید.»
- «خدا بیامرز پدرم همیشه آرزو داشت، قمست مان بشود، برویم پابوس امام رضا...؟»
- «ولی من که پای او را نبوسیدم، چطور خیال کردی او امام رضاست؟ پیش از این که بیاییم این جا، به تو گفتم که می رویم، سراغ حاجی کربلایی علی، پول نزول کنیم.»
حاجی که برگشت دوباره پرسید: «چه می خواهی عمو؟»
هر دو دست به سینه ایستادند. چراغعلی گفت: «حاج آقا، خدا شما را از بزرگی کم نکند، این جوان پسر مرحوم قمبل گاری چی است...»
- «آهان می خواهد زن بگیرد؟»
- «خیر حاج آقا. عرض کنم به حضورتان که ... این جوان گاری چی است...»
- «زود باش. اصل مطلب را بگو. کار دارم.»
- «عرض کنم این جوان گاری چی است...»
- «این را گفتی. شنیدم. اصل مطلب را بگو.»
- «چشم حاج آقا. این جوان اسبش مرده است، حاج آقا.»
- «به من چه، من که مسئول کفن ودفن اسب های مرده نیستم.»
- «بله حاج آقا. عرضم به حضورتان که این جوان می خواهد اسب بخرد.»
- «برود بخرد. من که اسب والاغ نمی فروشم.»
- «عرض کنم...»
- «عرض نکن. لازم نیست. حرفت را بزن.»
- «عرض کنم، می خواهد اسب بخرد، اما پول ندارد حاج آقا. می خواهد از شما پول قرض کند.»
- «ضامن دارد؟»
- «بنده.»
- تو خودت کی هستی؟»
- «چاکر شما چراغعلی... پارسال برایتان بارکشی کردم، حاج آقا. یادتان هست؟ »
حاجی لبخند زد: «عجب ضامنی!؟»
- «خدا شما را از بزرگی کم نکند، حاج آقا.»
- «اسب چند است؟»
- «هزار و پانصد تومان حاج آقا.»
- «خودتان چقدر پول دارید؟»
- «عرضم به حضورتان، این جوان...»
- «زود باش حرفت را بزن. کار دارم.»
- «بله. چشم. بله.»
- «بگو دیگه.»
- «بله. چشم. »
- «باز گفت چشم. زود بگو.»
- «بله. این جوان 216 تومان دارد، حاج آقا.»
- «فردا ساعت هفت صبح بیائید برویم میدان مال فروش ها.»
ادامه دارد

پنجشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۵

انقلاب ملاخور شده- قسمت دوم

ستار لقایی می نویسد:
انقلاب ملاخور شده
قسمت دوّم
از این پیش تر خواندید که: مادرغلام، به هنگام تولد او درگذشت. و پدرش وقتی او 13 ساله بود. پدر غلام گاریچی بود و وقتی مرد، شغل، گاری، و اسب و خانه اش ارث رسید به غلام. بعد از مدتی اسب مریض شد... و اکنون دنباله ی ماجرا:

غلام همان روز به اداره ی کشاورزی رفت. بعد از ساعت ها ه انتظار، بالاخره دامپزشک اسب غلام را معاینه کرد و بی تفاوت گفت: این اسب پیر شده است. روزهای آخر عمرش را می گذراند...
با شنیدن این کلام، پرسش های گوناگون و اندوهی بزرگ، بر ذهن غلام خیمه بست: «حالا چه باید بکند؟ اگر اسب بمیرد، از چه طریقی می تواند ارتزاق بکند؟ تنهائی اش را با کدام تنهائی گره خواهد زد و با کی قسمت خواهد کرد؟»
به چراغعلی مراجعه کرد وغصّه هاش را با او گفت. پیرمرد پیشنهاد کرد اسب را پیش از آن که بمیرد حلالش کند... غلام به شدت ناراحت شد. خروشید: «اسبم را به کارد قصاب بسپارم؟! استغفرالله. نه، این ممکن نیست. عاطفه کجا رفته است؟ من با این اسب زندگی کرده ام، و تنها او را دارم و همه ی امید این نجیب هم، من هستم. حالا سلاخی اش کنم!؟»
چراغعلی گفت: «روزگار عوض شده است. شغل ما رو به نابودی است...تو خیلی جوانی. بهتر است در پی شغلی باشی، هماهنگ با روزگار. مثلاً برو سربازی... آن جا به آدم های با استعداد رانندگی یاد می دهند. بعد مثل پسر مریم رختشوی، می توانی شاگرد شوفر بشوی.»
- «اسب چی؟ من عاشق این اسبم؟»
- «دیوانه یی دیگر...»
- «ولی من اسبم را ول نمی کنم...»
- «سربازی اجباری است... اگر نروی غایب محسوب می شوی و باید دو برابر خدمت بکنی.»
- «زور که نیست.»
- «دلبخواهی هم نیست. زندانی هم دارد.»
*
*
*
آینده یی تاریک، اسبی که آخرین روزهای زندگی اش را می گذرانید، کارد قصاب، فواره ی خون، گاری ِ بدون اسب و شغلی که داشت گم می شد، سربازی، ابهام، ابهام و ابهام، غلام را در عمق نگرانی، رها ساخت.
سرانجام پیشنهاد پیرمرد غالب شد. روز بعد به اداره ی نظام وظیفه رفت. به سرکار استوار گفت، می خواهد به سربازی برود. او فرمی پیش روی خودش گذاشت و پرسید: «اسم؟»
- «اسمم غلام است».
- «غلام چی؟»
- «غلام.»
- «هم اسمت غلام است و هم فامیلت؟»
- «خیر، فقط اسمم غلام است.»
سرکار استوار عصبانی شد: «سجلت را بده ببینم.»
- «سجل چیست سرکار؟»
- «همان چیزی که اسم فامیلت درآن نوشته شده است.»
- «من چنین چیزی ندارم.»
- «نه، حتماً باید داشته باشی؟»
- «کجا می فروشند، بروم بخرم؟»
- «خریدنی نیست، گرفتنی است، برو اداره ی ثبت احوال، اسم خودت و پدرت را بگو، آن ها برایت المثنی صادر می کنند.»
پرس و جو کنان، به اداره ی ثبت احوال رفت و به مأمور مسئول گفت، می خواهد سجل بگیرد.
مأمور پرسشنامه یی به او داد و گفت: «این را پُر کن.»
غلام پرسید: «چطور پر کنم آقای رییس؟»
- «جاهای خالی را بنویس.»
- «من که سواد ندارم.»
- «برو بده به یک آدم با سواد، برایت پُر کند.»
*
غلام نزد عباس آقا آذری رفت و خواهش کرد، ورقه را برایش پر کند. عباس آقا پذیرفت. نگاهی به فرم کرد و با خوشروئی پرسید: «غلام تو کی زن گرفته یی که ما خبر نشده ایم!؟ کی بچه دار شده یی؟ چرا شیرینی نمی دهی؟ اسم همسرت چیست؟»
- «یعنی عیالم؟ من که عیال ندارم.»
- «می دانم، ولی چطور بچه دار شده یی؟»
- «من بچه ندارم.»
- «پس برای کی می خواهی سجل بگیری؟»
- «برای خودم.»
- «یعنی خودت سجل نداری؟»
*
او ماجرای غم انگیز اسب و هدفش را از گرفتن سجل و رفتن به سربازی، برای عباس آقا گفت... عباس آقا راهنمائی اش کرد که مسئله را با رییس ثبت احوال در میان بگذارد.
چند روزی طول کشید تا رییس ثبت و احوال او را پذیرفت. حرف ها و ادعاهاش را شنید و به منظور تأیید و اثبات آن ها از او استشهاد محلی خواست...
عباس آقا متن استشهاد را نوشت. چندین تن از اهالی محل، صحت آن را امضاء کردند و یا انگشت زدند... و بالاخره بعد از مدت ها دوندگی و شرکت در چند جلسه ی رسیدگی و خواهش و تمنا نزد چند کارمند، سجل گرفت. حضورش در جامعه قانونی شد. هیچ مانعی، برای داشتن آینده یی روشن، پیش روی خودش نمی دید. در نخستین فرصت، به اداره ی نظام وظیفه مراجعه کرد و ورقه ی هویت اش را به سرکار استوار ارائه داد.. او مثل ترقه منفجر شد و فریاد زد: «این چه جور فامیلی است؟ بدتر از این چیزی پیدا نکردی؟ قُمبُل؟ می دانی یعنی چه؟»
- «نه، نمی دانم... اما می دانم، مردم پدر خدا بیامرزم را قمبل صدا می زدند. من اسم دیگری از او بیاد ندارم.»
- «آن حمال کارمند ثبت احوال نگفت، قمبل معنی اش بد است؟»
- «گفت فامیل دیگری انتخاب کنم، ولی من وارث پدرم هستم. او مرا بزرگ کرده است. از بدو تولد، مرا روی کولش، روی گاری، توی قهوه خانه و... بزرگ کرده است. حالا من اسم پدرم را از روی خودم بردارم. یعنی نمکدان بشکنم!؟»
- «این ها چه ربطی دارد، به شقیقه. پدرت اگر دلش می خواست فامیلش قمبل باشد به تو چه؟»
- «پدرم بود. احترامش را همیشه داشته ام. حالا هم احترام خاکش را دارم.»
- «بسیار خوب، هفته ی آینده بیا برای معایه پزشکی.»
- «بعد چه می شود؟»
- «می روی سربازی؟»
- «می توانم آن جا شوفر بشوم.»
- «انشاءالله.»
- «خواندن و نوشتن هم یاد می گیرم؟»
- «اگر استعدادش را داشته باشی.»
غلام خوشحال شد. سراغ چراغعلی رفت و از او برای آینده اش راهنمایی خواست و پرسید با گاری و اسب و خانه باید چه بکند؟ آیا او از آن ها مواظبت خواهد کرد؟
چراغعلی با دلسوزی گفت: «وقتی رفتنی شدی، خانه را اجاره بده. گاری را هم همین جور. اجاره اش را می گیرم، برایت می فرستم، در سربازخانه به پول احتیاج خواهی داشت.»
- «یعنی اسب...»
- «فکرش رانکن. اسب را می فروشم.»
غلام چهره در هم کشید، چند قطره اشک برگونه هاش فرو افتاد، با اندوه گفت: «آخه... اما نه به قصاب...»
چراغعلی جوابی نداد.
غلام یک هفته را با اسبش گذرانید... و موعد مقرر برای معاینه پزشکی، به اداره ی نظام وظیفه مراجعه کرد...
دکتر ژاندارمری او را معاینه کرد و با لبخند گفت: «خیلی خوش شانسی هستی پسر... کف پایت صاف است. از رفتن به سربازی معاف می شوی.»
- «یعنی چی؟»
- «یعنی به سربازی نمی روی.»
غلام فرو ریخت. با التماس گفت: «دکتر جان دستم به دامنتان... این کار را نکنید. من می خواهم به سربازی بروم.»
دکتر با حیرت گفت: «همه آرزو می کنند، معاف بشوند، تو می خواهی به سربازی بروی؟»
- «من باید به سربازی بروم.»
- «متأسفم. تو به درد سربازی نمی خوری... صاف بودن کف پا، یعنی نقص عضو.»
او غمگنانه گفت: «از کجا می فهمند که کف پایم صاف است!؟ پاهایم که توی کفش است. کسی آن ها را نمی بیند.»
دکتر به ساده لوحی او خندید و گفت: «نمی شود.خلاف قانون است. بیرون. نفر بعدی بیاید تو.»
غلام اندوهگین به خانه بازگشت.
اسب مرده بود...
همه ی تاریکی های جهان بر چشمانش نشست.
ادامه دارد

چهارشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۵

انقلاب ملاخور شده

ستار لقایی می نویسد:
انقلاب ملاخور شده
قسمت اوّل
این «گزارش – داستان» به مرادم آقای ابراهیم گلستان
که با فیلم خشت و آیینه به سینمای ایران اعتبار داد، تقدیم شده است
ستار لقایی

کوتاه در باره ی این داستان:
بیشتر آدم های این قصه واقعی هستند،
بعضی از آنها را می شناختم،
بویژه غلام و عباس آذری را.
غلام صمیمی، مهربان، صدیق، ساده و جسور بود.
در برخورد نخست، ابله بنظر می رسید، ولی هوشمند بود.
عباس آذری، دوست دوره ی کودکی ام بود.
او همچنان که در متن داستان آمده است، انسانی شریف بود و یار بی نوایان. مرد سیاست نبود، چرا که اهل صداقت بود.
و شگفتا، به جرم یاری به دو تن از هواداران مجاهدین، با گلوله های ضد مردم جان باخت.
روانش شاد.
س. ل

غلام مادرش را هرگز ندیده بود. سیزده ساله بود که پدرش مُرد. پیش از آن «پسر قُمبُل» صدایش می زدند و بعد نام کوچکش، جایگزین کلمه ی پسر شد...
او وارث منحصر به فرد پدرش بود: خانه اش، اسبِ لاغرش، گاری زهوار در رفته اش، نامش و همه چیزش.
خانه اش متشکل بود از مستراحی مخروبه، حیاطی کوچک و اتاقی محقر و کاهگلی، که با مقداری چوب و تخته به دو قسمت تقسیم شده بود: نیمی از آنِ غلام، و نیمی از آنِ اسب. اسب اما، بعضی اوقات به حریم صاحبش تجاوز می کرد و گاه، همانجا تپاله هم می انداخت.
نیمه ی غلام، سکویی بلند داشت که با کهنه پلاسی، به جای مانده از پدرش، مفروش بود.
او هر سحر گاه، اسب را به گاری می بست و به دنبال کار، مرکز شهر می‌شد و شامگاه با مقداری علوفه، یک نان سنگک، یک کاسه ی ماست یا اندکی پنیر باز می گشت. ابتدا به اسبش آب و علوفه می داد، سپس خودش غذا می خورد... و از یکنواختی زندگی اش، شکایتی نداشت.
در پی تکرار‌ ِ تکرارها، یک روز متوجه شد، اسبش می لنگد، با نگرانی به چراغعلی، گاری چی پیر، مراجعه کرد و از او راهنمایی خواست.
چراغعلی را از کودکی می شناخت. دوستِ نزدیکِ پدرش بود و بعد از مرگ او، سرپرست، راهنما و مشاورش.
پیرمرد گفت: «گمان می کنم، اسبت پیر شده است، بهتر است به دکتر نشانش بدهی...»
غلام با ناباوری خندید: «یعنی چه؟ مگر اسب هم دکتر دارد؟»
چراغعلی گفت: بله. نه تنها اسب ها دکتر دارند، بلکه سگ ها هم دکتر دارند.
غلام تعجب گفت: «پناه بر خدا، به حقِ چیزهای نا شنیده! سگ که نجس است. چطور دکتر دارد؟»
چراغعلی گفت: «آقا معلمی که تازه از مرکز آمده است، می گفت، اعیان و اشراف، در شهرهای یزرگ، در خانه هایشان سگ دارند که در اتاقِ نشیمن، با خودشان زندگی می‌کند. غذایی که جنابِ سگ تناول می کند، حتی از غذاهایی که آقا معلم می خورد، بهتر و گران تر است.»
علام با خنده جواب داد: «درست است سواد ندارم، ولی خر که نیستم، سگ پدر صاحبش را در می آورد. مگر می شود، با سگ در یک اتاق، زیر یک سقف زندگی کرد. من اگر در صد متری سگی ببینم، از ترس فرار می کنم.»
چراغعلی خندید: «نه جانم، وارد نیستی. آن سگ ها، با سگ های ولگرد ما خیلی فرق دارند.»

ادامه دارد

یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

خرین خورشیدی که فرو افتاد...

دوست خدا:
آخرین خورشیدی که فرو افتاد...
ستار لقایی
ایران ما بزرگ ترین لاله زار جهان است.
از سینه خیز دشت ها گرفته تا کوه های بلند، از پس کوچه های روستاهای بلوچستان، تا خیابان های ترک ترک خورده ی تهران، از خوابگاه دانشجویان تا گلزار خاوران، از زندان های مخوف رژیم آخوندی تا کویرهای خشک، همه جا و همه جا، لاله های بی شمار و تنومندی که از لخته لخته ‌های خون فرزندان خلق روییده است، ما را به تعظیم و تکریم وا می دارند.
همان خون هایی که جلادان و کارگزاران حکومت آخوندی بر زمین ریخته اند.
همان حکومتی که آسمان ایران را قیرگون و سیاه کرده است.
آسمانی که هر لحظه، خورشیدی از بلندای آن فرو می افتد و تیرگی را رجحان می دهد.
و واپسین خورشیدی که فرو افتاد و زمانش تقارن داشت، با دیدار آقای کوفی عنان، و پاسدار احمدی نژاد،
ولی الله فیض مهدوی بود.
خورشیدِ درخشان و مجاهدی که «دوست خدا» بود و به پای بذر آزادی، قربانی شد.

اما جلاد بداند این خورشید و دیگر خورشیدها فرو افتادند، اما محو شدنی نیستند. فقیه سفیه و کاگزارانش خروش خورشیدها را از دل نیفه ی زمین منتظر باشن
د...

:سنگسار


ستار لقایی می نویسد
:سنگسار

گزارش - داستان

روزی که دانشجویان پیکره ی شاه را از ستون به زیر می کشیدند، گلرخ با محمود آشنا شد. گلرخ دانشجوی سال سوم دانشکده ی اقتصاد دانشگاه تهران بود و محمود دانشجوی سال چهارم دانشکده ی ادبیات. در نخستین روز آشنایی شان، هر دو آینده ی انقلاب و پی آمدهای آن را به گونه یی متفاوت تصویر کردند. محمود اعتقاد داشت، انقلاب ملاخور خواهد شد و گلرخ دموکراسی، آزادی، عدالت اجتماعی و استقلال ایران زمین را، در آیینه ی انقلاب می دید. روز به گفتگو گذشت و شب هنگام، در یکی از رستوران های ارزان قیمت مقابل دانشگاه با هم شام خوردند.
محمود خراسانی بود و گلرخ کرمانی. محمود نخستین روزهایی که وارد دانشگاه شد، در چند کیلومتری غرب دانشگاه تهران، اتاق کوچکی اجاره کرده بود و گلرخ در ناحیه ی راه آهن، اتاق کوچک تری داشت. هر دو زندگی و سختی هاش را می شناختند و تحمّل درد، از وجوه مشترک شان بود.
شام که خوردند گلرخ پیشنهاد کرد هر کدام پول غذای خودشان را بدهند و با لبخند گفت: "انصاف حکم می کند که ما تحمیل یکدیگر نشویم. این جوری سوسیالیستی تر هم است."
محمود نگاه اش را به نگاه گلرخ که هنوز لبخند بر لبان اش بود، گره زد و با خود گفت: "چه چشمان زیبایی!؟ این چشم ها سیل آتشین عشق جاری می کند."
گلرخ نگاه اش را به روی میز دوخت. محمود با لحنی آرام گفت: "تو به راستی گلرخ هستی."
گلرخ گونه هاش گل انداخت! سرخ شد! داغ شد! اندیشید: " این مرد دارد شعله ی عشق می افروزد."
محمود پاسخ داد: "هر چه تو بگویی."
گلرخ پول غذا را پرداخت و محمود سهم خودش را به او داد.
روز بعد آن دو، هم را در دانشگاه دیدند، تا عصر فریاد زدند، شعار دادند و رژیم شاه را افشا کردند.
غروب گلرخ از محمود خواست، با هم غذای ارزان تری بخورند. خواست محمود هم، همان بود.
مقداری نان و پنیر خریدند و به پارک جلالیه رفتند...
شب به زیبایی گذشت و زیبایی، شب ها و روزهای بعد نیز، تکرار شد.
... و عشق توفید.
*
انقلاب ملاخور شد. آخوندهای حاکم راهی را که برای مردم مجهول بود، پی گرفتند. کلاس های درس در دانشگاه ها دایر نشد! دانشجویان و روشنفکران پذیرای وضع موجود نبودند. سفارت آمریکا اشغال! و سلاح ضد امپریالیستی از روشنفکران و دانشجویان گرفته شد. مجلس خبرگان قانون واپسگرای نظام فقاهتی را تحویل مردم داد. صدراعظم رفت . آخوندها مهار را کاملاً در دست گرفتند و به عنوان نخستین اقدام علیه فساد، فرمان حمله به دانشگاه تهران را صادر کردند. گلرخ و محمود، در این یورش هر دو به شدت زخمی شدند. دانشگاه به همت آخوندها تعطیل شد!
پس از سه روز، وقتی گلرخ از بیمارستان بیرون آمد، به همراه محمود که او خودش هنوز دوره ی نقاهت را می گذرانید، به اتاق کوچک اش رفت. چهار نامه برای او رسیده بود. یکی از پدر، یکی از مادر و دو تا از خواهران اش. آن ها از او خواسته بودند، به علت ناامنی دانشگاه، به کرمان برگردد و با پسر خاله اش سید مصطفی که از کودکی با او نامزد بود، ازدواج کند. پدر علاوه بر آن در نامه اش یادآور شده بود که با زحمت ومشقت بسیار و به قیمت کوبیدن هزاران پتک سنگین بر آهن گداخته، توانسته است مخارج تحصیل او را فراهم آورد، ولی حالا از نظر جسمانی در شرایطی نیست که هزینه هاش را تامین کند...
گلرخ با خواندن نامه ها، اشک در چشمان اش حلقه زد. محمود به خاطر رعایت ادب سرش را پایین انداخت.
گلرخ نامه ی پدر را به محمود داد. او آن را خواند و گفت: "من تنها یک قلب آکنده از مهر دارم که آن را به تو تقدیم می کنم. با من به شهر من بیا. دوست ات می دارم."
گلرخ همان شب در نامه یی برای مادراش نوشت که به نجارزاده یی دل داده است و حاضر نیست با پسرخاله ی ثروتمنداش ازدواج کند.
چندی بعد نامه یی از مادراش دریافت داشت که نوشته بود، موضوع را با پسر خاله در میان گذاشته و او عصبانی شده و گفته است: "اگر گلرخ با مرد دیگری ازدواج کند، مرتکب زنا شده استً" و مادر از شنیدن این حرف به خود لرزیده است و می ترسد مبادا شوهر خاله که با آخوندها روابط نزدیکی دارد، باعث دردسر او و پدر پیرش بشود.
*
گلرخ با محمود به شهر کوچک او رفت. آن جا با اجازه ی والدین اشان، با هم ازدواج کردند... و دو هفته بعد، زوج جوان برای آشنایی با خانواده ی گلرخ به کرمان رفتند. از اتوبوس که پیاده شدند و چمدان به دست، راهی خانه ی پدر گلرخ بودند، اتومبیل کمیته سررسید. پنج پاسدار، زن و شوهر جوان را دستگیر کردند و به کمیته بردند. گلرخ پسر خاله اش را مقابل در کمیته دید که داخل اتومبیل گران قیمتی نشسته است.
آن شب زوج جوان را در کمیته محبوس کردند و روز بعد گلرخ را به دادستانی انقلاب نزد حاکم شرع فرستادند. حاکم شرع چشم اش که به گلرخ افتاد گفت: "گلرخ حداد، تو زانیه هستی!"
گلرخ جواب داد: "این اتهام بی شرمانه است."
- "حاجی آقا صرافان و پسرشان هر دو از تو شکایت کرده اند که با وجود داشتن شوهر، به عقد ازدواج شخص دیگری در آمده یی."
- "من هرگز شوهر نداشته ام."
- "تو زوجه ی پسرِ حاج آقا صرافان بوده یی."
- "من یکساله بوده ام که مرا برای پسر خاله ام نامزد کرده اند، هیچ عاقلی بچه ی یکساله را شوهر نمی دهد."
- "عجب! ضعیفه را چه به این غلط ها. کارت به جایی رسیده که به احکام شرع مبین ایراد می گیری!؟ این جانب، عالم بزگوار و معظم در رساله ی ارزشمند و مفید "اعمالی که به دوزخ ختم می شوند"، کاملاً درست می فرمایم که مدرسه و دانشگاه مغز جوان را خراب می کند و یک مشت زانی و زانیه تحویل مملکت اسلام می دهد. شنیده ام ضد انقلاب هم هستنی. در دانشگاه هم اخلال کرده بوده یی و از برادران متعهد چاقو هم خورده بوده یی."
- "بله من از اوباش چاقو خورده ام."
حاکم شرع به پاسدارها گفت: "این زبان دراز محکوم است به 5 سال زندان. ببریداش."
- " از حکومت ارتجاع جز این انتظار نمی توان داشت."
حاکم شرع عصبانی شد. با خشم گفت: "50 ضربه شلاق، بعد زندان!"
- "سرنوشت ساوانا رولاس را به یاد بیاورید، پایان طاعون مقدس همان است."
- "خفه شو ضعیفه ی احمق. معشوقه های کافر و زندیق اش را به رخ من می کشد."
- "ساوانا رولاس یک کشیش بود که..."
حاکم شرع فریاد زد: "شلاق اش بزنید. فردا سنگساراش می کنیم."
چند ساعت بعد، یک چادر سیاه بر سر گلرخ کشیدند، او را روی تخته شلاق خواباندند و با شلاقی سیمی 50 ضربه بر پشت اش کوفتند. با نخستین ضربه، پشت اش خونین شد و با ضربه ی سوم و چهارم از هوش رفت.
*
روز بعد در استادیوم فوتبال آرشام، یک گودال حفر کردند، گلرخ را با بدن زخمی و خونین، در یک پارچه سفید بستند. پاسداری گفت که او، به انجام عمل زنا اعتراف و نیز توبه کرده است. سپس او را تا سینه، درون گودال قرار دادند و اطراف اش را خاک ریختند. حاکم شرع در مذمت زنا چند جمله به عربی قرائت کرد و به نام خداوند قاصم الجبارین، اولین سنگ را بر سر گلرخ زد و در پی برادران حزب اللهی و متعهد و مسئول!! الله اکبر گفتند و سنگ های بعدی را بر سرش زدند.
عصرهمان روز، یک پاسدار به پدر گلرخ خبر داد که جنازه ی دخترش در کافرستان دفن شده است.
قلب پدر با شنیدن غم انگیزترین خبر زندگی اش، از حرکت ایستاد. مادر غش کرد. خواهران زار گریستند و پسر خاله لبخند زد.

به زودی در این سایت می خوانید:
انقلاب ملاخور شده
نوشته ی: ستار لقایی

جمعه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۵

مگر نورانی نبود!؟


گزارش – داستان

مگر نورانی نبود!؟ به حسین پویا

نوشته ی ستار لقایی

روز 12 خرداد ماه 1361، ستوان دوم آرش رستمی، خلبان هلی کوپتر، طی یک تلگراف محرمانه و فوری از سوی دایره ی "سیاسی-عقیدتی" نیروی هوایی حکومت اسلامی، از خوزستان به تهران احضار شد.
در احضاریه آمده بود، از آن جا که ستوان دوم رستمی، در جبهه های جنگ حق علیه باطل، دلاوری های جسورانه یی از خود نشان داده که منجر به در هم کوبیدن ستون فقرات نیروهای صدام افلقی شده است، مورد تشویق و قدردانی قرار می گیرد. بنابراین ضرورت دارد، هر چه زودتر خود را به ستاد نیروی هوایی، دایره ی "سیاسی – عقیدتی" در تهران معرفی کند تا...
ستوان رستمی خوشحال شد و با لبخند به فرمانده اش گفت: "بالاخره برای آخوندها، فداکاری و حسن انجام خدمت مفهوم پیدا کرده است!"
فرمانده خوشحال نشد و هیچ نگفت. ستوان رستمی همان روز با هواپیمای نظامی "سی –130" که عازم تهران بود، محل ماموریت اش را ترک کرد و در تهران از فرودگاه دوشان تپه، بی آن که وقت تلف کند، به ستاد نیروی هوایی رفت و خود را به دایره ی "سیاسی-عقیدتی" معرفی کرد.
یک آخوند چاق، با شکمی گنده و چهره یی عبوس با او رو به رو شد. آخوند با لحنی سرد به ستوان رستمی تکلیف کرد بنشیند وخودش مشغول ورق زدن اوراق پرونده یی شد که روی میز بود. ستوان رستمی نشست و با لبخند گفت: "احوال مبارک چطور است؟"
آخوند عبوس جوابی نداد. رستمی فکر کرد، شاید آخوند نشنیده است، شاید هم از این که به او سلام نظامی نداده است، ناراحت شده است، ترجیح داد سکوت کند. سکوت بیش از نیم ساعت طول کشید! آخوند عبوس هنوز داشت پرونده را ورق می زد. ستوان جوان حوصله اش سر رفت، فکر کرد با بازگو کردن دلاوری ها و جسارت ها و پیروزی هاش در جبهه های جنگ، توجه مرحمت آمیز آخوند عبوس را نسبت به خود جلب کند. این بار با کلامی سرشار از احترام گفت: "حضرت آیت الله، ما به یاری الله و پشتیبانی معنوی حضرت امام امت، نیروهای بعثی را در هم شکستیم و نابود کردیم. فکر می کنم تا دو هفته دیگر کار صدام کافر تمام است."
آخوند عبوس باز هم جوابی نداد و دوباره و از اول شروع کرد به ورق زدن پرونده و این بار، گاه نکاتی را یادداشت می کرد.
ستوان رستمی، از بی اعتنایی آخوند عبوس به شدت رنجید. از جای برخاست و با لحن مؤدبانه یی گفت: "از مراحم شما متشکرم! اجازه مرخصی می فرمائید!؟"
آخوند عبوس، بی آن که ستوان جوان را نگاه کند، با لحن آمرانه یی گفت: "بنشین ستوان!"
- "متشکرم. بهتر است سری به خانه بزنم. مدت هاست فرزندم را ندیده ام."
- "گفتم بنشین."
ستوان رستمی به ناچار نشست، او فرماندهان زیادی را دیده بود، ولی هیچ کدام با او چنین تلخ و سرد صحبت نکرده بودند. خاصه آن که قرار بود مورد تشویق قرار گیرد. انتظار داشت با لبخند از او استقبال بشود. با خودش گفت: "مرده شوی ترکیب این قاری ها و رمال های دزد را ببرد!"
نیم ساعت دیگر گذشت. آخوند عبوس پرونده را بست و سپس پاسدارها را صدا زد: "این شخص را ببرید به سالن دادگاه!"
ستوان رستمی با تعجب از آخوند عبوس پرسید: "چی فرمودید قربان؟ کجا؟ دادگاه؟ دادگاه برای چه؟ موضوع چیست؟"
- "موضوع روشن است. ببریداش. آن جا می فهمد."
ستوان رستمی فکر کرد ممکن است او را در ارتباط با پرونده ی شخص دیگری احضار کرده اند و شاید، شاید... شاید ندارد. او را به منظور قدردانی و تشویق احضار کرده بودند. از همه گذشته، ستوان رستمی گناهی مرتکب نشده بود. نه در توطئه علیه حکومت آخوندی دست داشت، نه به امام دجالان توهین کرده بود، نه سیاسی بود و نه در پرونده اش نکته یی حاکی از مخالفت با آخوندها وجود داشت. با مجموعه ی این افکار وارد سالن شد. پاسدارها او را به طرف صندلی متهمین بردند. چند دقیقه بعد چهار آخوند وارد سالن شدند و هر کدام در جاها شان نشستند. آخوند عبوس هم لحظه یی بعد به آنها ملحق شد. رئیس دادگاه به رستمی گفت: "بنشین!"
او با ناباوری نشست و خودش را دلداری داد: "نه من به جلسه ی دادگاه نیامده ام. دادگاه باید تماشاچی داشته باشد، حتی شده است یکی دو نفر، ولی این جا غیر از این پنج آخوند و چهار پاسدار کسی نیست. نه، کسی با من کاری ندارد."
ستوان جوان در اندیشه هاش سیر می کرد که آخوند عبوس سکوت را شکست. او ابتدا چند آیه ی عربی خواند و بعد گفت: "ما با یک ملحد، مرتد، زندیق، مفسد فی الارض، محارب با خدا، باغی و طاغوتی که جرم اش مسلم است، رو به رو هستیم. به ویژه آن که فامیل اش هم رستمی است و خیال می کند که واقعاً رستم است! ولی نمی داند کا ما تنبان از کون کیکاوس و اربابان صهیونیست اش در می آوریم و آمریکای جهانخوار هم به فرموده ی امام امت هیچ غلطی نمی تواند بکند. بنابراین این احتیاج به وقت گذرانی نیست..."
رستمی گیج شد. همه ی وجودش را وحشت فرا گرفت: "چی فرمودید قربان!؟ جرم!؟ جر جرررم!؟ چه جرمی!؟ جرم!؟ عوضی گرفته اید! من آن کسی نیستم که شما می خواهید."
رئیس دادگاه با تندخویی گفت: "ساکت باش، وقت ما را نگیر."
- "قربان! من آمده ام که تشویق بشوم."
هر پنج آخوند خندیدند! رستمی احضاریه اش را از جیب اش بیرون آورد و از جای بلند شد که آن را به رئیس دادگاه نشان بدهد، ولی دو پاسدار به او اجازه ندادند. او حکم را به یکی از آن ها داد که به رئیس بدهد. رئیس آن را بی آن که بخواند روی میز گذاشت.
ستوان رستمی بیشتر داغ شد. فکر کرد دارد قربانی یک اشتباه می شود. اجازه خواست که حرف بزند، ولی به او اجازه ندادند. پاسداری به او تکلیف کرد که بنشیند و او نشست. آخوند عبوس گفت: "تو به امام غایب اهانت کرده یی!"
- "کی!؟ من!؟ اشتباه می کنید، حضرات محترم. به حضرت عباس اشتباه می کنید... من نماز می خوانم، روزه می گیرم، خمس می دهم، مسجد می روم، علیه کفار بعثی می جنگم و از مریدان امام امت هستم."
- یکی از آخوندها گفت: "اعتراف بار گناه را سبک می کند."
- "آخه من که کاری نکرده ام!"
- "تو حضرت مهدی را سوار هلی کوپتر کرده یی و گفته یی که قصد داری آن وجود شریف را از بلندا به پائین پرتاب کنی."
ذهن ستوان رستمی خروشید: "نه قربان، آن شخص حضرت مهدی نبود."
آخوند عبوس گفت: "پس اعتراف می کنی؟"
- "به چی قربان!؟ چه اعترافی!؟ من یک هنرپیشه را سوار کرده بودم."
- "خفه شو مردک الدنگ. آن شخص امام غایب بوده اند. تو به حضرت توهین کرده یی. تو از حضرت سؤال کرده یی که کی هستند!؟ ایشان هم گفته اند مهدی. ولی تو گفته یی، اگر ایشان مهدی هستند آن وجود شریف را از هلی کوپتر به پایین پرت می کنی و حضرت باید بتوانند به سلامت سوار بر اسب اشان بشوند و بروند."
- "آقا به خدا او مهدی نبود."
- "ایشان مگر چهره یی نورانی نداشتند!؟
- "چرا حضرت آیت الله! کرم مالیده بود!"
- "خفه شو، مردک احمق."
ستوان رستمی به رئیس دادگاه گفت: "حضرت آیت الله! از روی ساعت سه دقیقه به من وقت بدهید تا واقعیت را بگویم. بعد هر کاری خواستید بکنید. اصلاً مرا اعدام بکنید."
رئیس دادگاه گفت: "سه دقیقه حرف بزن. فقط سه دقیقه."
- "حضرات محترم به دست های بریده ی حضرت عباس راست می گویم، به امام خمینی قسم، راست می گویم. من در جبهه هنگام پرواز با هلی کوپتر چند نقر را دیده بودم که با لباس سفید، سوار بر اسب، تاخت و تاز می کردند وگاهی اوقاب با مشک به مجروحین آب می دادند. هیچ کدام قیافه شان مثل دیگری نبود. هر کدام یک جور بودند. کنجکاو شدم. پایین آمدم و از یکی پرسیدم: "تو کی هستی؟" او گفت: "امام زمان." من هم که می دانستم دروغ می گوید، به او گفتم: "اگر امام زمان هستنی، تو را از بالای هلی کوپتر به پایین پرت می کنم، باید بتوانی سالم بیایی پایین." او که حرف مرا جدی دید، اعتراف کرد که قبلاً دانشجوی تاتر بوده و در ازاء روزی صد تومان دستمزد، نقش مهدی را بازی می کند. من هم او را آزاد کردم و فهمیدم که این هم بخشی از برنامه های ما برای پیروزی بوده."
آخوند عبوس: "ولی ایشان امام زمان بوده اند."
- "قربان نبود. خودش به من گفت. من که حرفی ندارم. باید از این کارها در جنگ کرد. فرانسوی ها هم در سال..."
آخوند عبوس حرف او را قطع کرد و گفت: "مردک تو بهتر می فهمی یا امام. ما می گوئیم ایشان امام زمان بوده اند و از تو شکایت کرده اند. تو هم باید بگویی امام زمان بوده اند."
- "آخر ایشان که ..."
- "این ماجرا را برای چه کسانی تعریف کرده یی؟"
- "به قمر بنی هاشم برای هیچ کسی. برای کسی هم نخواهم گفت."
آخوندها هم دیگر را نگاه کردند، از جای برخاستند واز سالن خارج شدند. چند دقیقه بعد چهار پاسدار دیگر به داخل سالن آمدند و رستمی را بردند... و دیگر کسی هرگز او را ندید.

سه‌شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۵

غریب در شهر یاران

غریب در شهر یاران
ستار لقایی می نویسد:

به روان ِ مادربزرگم، که یار، یاور، معلم و مونس روزگاران کودکی و نوجوانی من بود...
یکی از آرزوهای من در غربت، دیدار او بود، امّا... س. ل.

***

آقای شهپری، بعد از تحمّل سال ها غربت، با چشم های سرخ، به خوابی عمیق فرو رفت. و در رؤیا، و با شهپر خیال، راهی نیا خاک اش شد.
اما بعد از گذراندن تشریفات گمرکی، وقتی وارد سالن ورودی فرودگاه شد، فرو ریخت... او فقط دو تن از دوستانش را دید. به سوی شان رفت.. یکی از آن ها به او خوش آمد گفت و بعد گفت: برویم.
و رفتند... و او راه‌ها را نمی‌شناخت. همه چیز برایش غریبه بود. احساس کرد « اوراشیما» است و از سفر ِ چند قرنی باز گشته است. از دوستانش پرسید: کجا می رویم؟
پاسخ اش را ندادند. یکی شان گفت: خب، تعریف کن. چه خبر آن طرف‌ها، انگاری اصلاً پیر نشده‌یی. لابد خیلی خوش گذشته. همه‌ی موهات سیاه مونده.
آقای شهپری پرسید: کجا می‌رویم؟
دومی گفت: خونه‌ی ما. شبی رو بد بگذرون، شاید فردا...

... و سکوت.

ـ فردا چی؟
ـ چه می‌دونم! شاید فردا ... شاید... اصلاً فراموش کن.

▪ ▪ ▪

روز بعد آقای شهپری، به خیابان زد، اولین جائی را که فکر کرد مرور کند، خانه‌ی خودش بود... به آن سو رفت. روی زنگ در خانه اش نوشته شده‌ بود «رحمت‌الله اسماعیل زاده ی زیر آبادی». دکمه ی زنگ را فشار داد. مردی میانه سال در را گشود. به او گفت: خیلی معذرت می‌خواهم، این‌جا انگار خانه‌ی من است.
ـ برو به فکر خونه ی آخرت باش.
ـ ملک من غصب شده است.
ـ به تو پیشنهاد می‌کنم، یه تاکسی صدا بزنی و یه راست بری تیمارستان دکتر چهرازی.

▪ ▪ ▪

آقای شهپری غمگین راه خانه پدرش را در پیش گرفت. خانه یی که کودکی، نوجوانی و جوانی هایش را در آن، جا گذاشته بود... امّا شگفتا، نام دیگری را روی زنگ در دید. زنی با چادری سیاه از خانه خارج شد. به او گفت: معذرت می‌خواهم، خانم...
ـ خجالت بکش مرتیکه.
ـ ببخشید از من چه بی‌ادبی‌ی سر زد؟
ـ بی ادبی؟ کاشکی بی‌ادب بود. خانم چیه؟
ـ ببخشید، شما را چه باید خطاب می کردم؟
ـ این جور لفظ و قلم با من حرف نزن.
- شما را چی باید صدا بزنم؟
زن با کمی عشوه گفت: خواهر.
ـ معذرت می‌خواهم خواهر، این‌جا انگاری خانه‌ی پدر من است، یا حداقل بوده است.
زن با لحن زشتی گفت: کدوم یکی ؟
آقای شهپری سرخ شد. مثل گل آتش. مثل آتشفشان و داغ شد: ببخشید؟
ـ برو خدا پدرت رو بیامرزه، این طریقه آشنایی‌ها کهنه شده. دنبال صیغه می‌چرخی باید بری یه جای دیگه.
ـ نه، دنبال صیغه نیستم. دنبال خانه پدرم هستم.
ـ ما این خانه رو سه ماه پیش خریدیم.
ـ می‌دانید صاحب قبلی‌اش کجاست؟
ـ به ما چه که بدونیم. مگر ما سجل احوالیم یا وزارت اطلاعات و فلانیم... که بدونیم.

▪ ▪ ▪

جایگاه بعدی که آقای شهپری می‌خواست مرور کند، خانه‌ی خواهرش بود. به دشواری تاکسی پیدا کرد و خودش را به انتهای غرب رساند. زمزمه کرد: امیدوارم خانه این یکی، هنوز متعلق به خودش باشد.
روی زنگ در، اسم شوهر خواهرش را دید. خوشحال شد. زنگ زد. شوهر خواهرش در را گشود. سخت لاغر و خمیده شده بود. آقای شهپری با خنده یی تصنعی گفت: هی سلام.
اما شوهر خواهرش از دیدار آقای شهپری، ابراز خوشحالی نکرد و بی‌تفاوت گفت: هان! آه. تویی؟ بیا تو.
آقای شهپری فکر کرد: شاید این مرد همزاد شوهر خواهر من است!؟ ولی نه، او خودش است. اشتباه نمی‌کنم. پس چرا چنین سرد با من برخورد کرد!؟ آیا بهتر نیست، برگردم؟
شوهر خواهرش با بی تفاوتی گفت: بیا تو.
آقای شهپری داخل شد و با لحن تلافی جویانه‌یی گفت: آمده‌ام، خواهرم را ببینم.
او با لحن سردی پاسخ داد: خدا بیامرزدش.
و صورتش را بادست پوشاند...
اشک از چشم خانه‌ی آقای شهپری خروشید. پرسید: چه گونه؟
شوهر خواهرش گفت: بیا تو، این‌جا که نمی شه حرف زد، مثلاً ما علاوه بر قوم و خویشی، یک زمانی با هم رفیق بودیم...
ـ بله... بله... هنوز هم هستیم.
ـ و هیچ اشکالی نداره که بیای تُوُ.
ـ حتماً. حتماً. ...
و داخل شد.
- از خواهرم بگو.
ـ هیچی. ساده. گفتن دخترم محاربه، و پرید... هفته‌ی بعد پسرم در جنگ پرپر شد و خواهرت چند هفته بعد، منو سپرد به بیمارستان روانی میمنت. خودش هم دق کرد و مُرد... و تویِ بی‌غیرت در اون سوی دریاها، نمی‌دونم مشغول چه کاری بودی؟ ولی می‌دونم، هیچ سراغی از ما نگرفتی... کوتاه‌ترین و غم‌انگیزترین قصه‌ی جهان را برات گفتم، حالا برو بنویس.
آقای شهپری سرش را پائین انداخت. شوهر خواهرش با طعنه گفت: خجالت کشیدی؟
آقای شهپری، ساکت ماند. او ادامه داد: نمی‌تونستی بیایی، ولی می‌تونستی حداقل یک تلفن بزنی. نمی‌تونستی؟
آقای شهپری با لحنی آرام پرسید: پدر و مادرم چه شده‌اند؟
ـ به اون ها هم می‌تونستی یک تلفن بی‌قابلیت بزنی. نکنه در فرنگستان هنوز تلفن اختراع نشده؟
ـ می‌دانی کجا هستند؟
ـ به جایی دور دست مهاجرت کرده‌ند.
ـ مادربزرگم؟ پدر بزرگم.
ـ دیر بیادشان افتادی.
ـ عمه، خاله، دایی؟
ـ تنها فامیل تو، توی این شهر منم... راستی چای می‌خوری، امّا قند ندارم.
ـ نه.
آقای شهپری از جایش بلند شد. شوهر خواهرش پرسید: می‌خوای بری؟
آقای شهپری پرسید: تو پیشنهاد دیگری داری؟
ـ نه، من هم می‌خواستم پیشنهاد بکنم، برگردی به همان جایی که بودی.
آقای شهپری از جای برخاست. از اتاق خارج شد و شوهر خواهرش فقط او را نگاه می‌کرد.

▪ ▪ ▪

مقصد بعدی آقای شهپری دیدار دوستانش بود:
ـ خیابان نادری. کافه قنادی نادری.
ـ آه این‌جا که قهوه خانه‌یی بی‌رونق است...!
در گوشه‌یی نشست، هیچ چهره‌یی برایش آشنا نبود:
ـ آهان این تازه وارد را می‌شناسم. شاید نقاش باشد.
ـ شاید.
... و زل زد به تازه وارد. و از جای بلند شد:
ـ آه، تویی؟ کی آمدی؟
ـ دیشب.
ـ برای چی؟
ـ دیدار.
ـ مگر کسی هم مونده!؟
ـ همان‌هایی که هستند... راستی نصرت را این طرف‌ها ندیدی؟
ـ گورش در شهر رشته. البته اگه تا حالا خرابش نکرده باشن.
ـ آدرس دفتر مافی را داری؟
ـ آره. گورستان ظهیرالدوله. دفتردار می‌تونه گورش رو بهت نشون بده.
ـ از اسماعیل شاهرودی چه خبر؟
ـ هی ی ی ی، استخوان‌هاش هم پوسیده، حتماً.
ـ منوچهر شیبانی چطور؟
ـ همون جور.
ـ نیستانی؟
ـ خیلی ها رفتن و خیلی ها هم اعدام شدن؟
ـ دوست مشترکی هم به اسم اللهیاری داشتیم.
ـ شاید در کمپ معتادها، پیداش بکنی.

▪ ▪ ▪

آقای شهپری پول چایی‌اش را پرداخت و از در خارج شد:
ـ خیابان ژاله نوستالژیک است. چه روزها که از آن گذر داشته‌ام. آهان، تهرانمصور این جا بود. خانه‌ی استاد محیط طباطبائی در کوچه روبرو. آیا استاد هنوز هست؟
ـ کوچه شادروان استاد محیط طباطبائی.
ـ نه، باید رفت از این غربتکده...
ـ ها ا ا ای تاکسی. خیابان ثریای سابق. از آن‌جا بعداً می‌خواهم بروم جایی دیگر... کمی دور است، هر چه بخواهی می‌دهم، امّا دربست.
ـ قربون هر چه آدم با معرفته. بپر بالا.
... و آقای شهپری، پرید بالا. راننده تاکسی پرسید: کجای ثریا برادر؟
ـ توریست اکسپرس؟
ـ چی چی؟
ـ آژانس مسافرتی اسد منصور.
ـ آهان، خدا بیامرزدش ولی من یک آژانس می‌شناسم که صاحبش مرد شریفیه...
ـ آقای راننده، آژانس را فراموش کن. مرا برسان به جای دوم. مرا ببر، جاده ی مسگرآباد. ولی اوّل می‌خواهم از یک گل فروشی، یک دسته گل بخرم. می‌خواهم بروم سر قبر مادربزرگم.
ـ چاکرتیم برادر. سر راه یک گلی فروشی می‌شناسم، به از شما نباشه خیلی آقاست. بچه‌ی مشهده. مهندس بوده. بعد از انقلابِ ملاخور شده، پاکسازی شده، حالا گل فروشی داره. البته دکون مال خودش نیس، بهش جواز کسب نمیدن. جواز به اسم یکی از رفقاشه. راستی آقا، شما بچه‌ی کجایی؟
ـ کره‌ی زمین.
راننده خندید: خب، معلومه. همه مون اهل کره زمینیم، ولی منظورم زادگاه تون بود.
ـ خراسان.
ـ اِ، نکنه با این رِفیق ما همشهری باشین. شما خیلی توهمی آقا.
ـ دارم میرم سر خاک مادربزرگم.
ـ خدا بیامرزدشون، کی فوت کردن؟
ـ نمی‌دانم.
ـ شمار انگار تازه واردین.
ـ بله.
آقای شهپری حوصله‌ی گفتگو نداشت. راننده این را درک کرد و دیگر سخنی نگفت، تا به گل فروشی رسیدند:
ـ گل فروشی که می‌گفتم، این جاست.
ـ میشه لطف بکنید و یک دسته گل میخک صورتی برای من بگیرید.
آقای شهپری، اسم پسر خواهرش را شیشه ی ویترین مغازه‌ی گل فروشی دید. راننده رفت و دست خالی برگشت: ببخشید آقا، گل میخک هیچ رنگشو ندارن. رز هم ندارن. یک دسته گل سفید دارن که نمی دونم اسمش چیه.
- همان را بگیرید.
راننده با یک دسته‌ی گل سفید که به گل های خودروی بیابانی شباهت داشت، بازگشت.
ـ خیلی ممنونم آقای راننده.
ـ چاکرتیم برادر، اگه سکوت کردیم، واسه این بود که دیدیم، تو حال خودتونین. گلستان جاوید تشریف می‌برین؟
ـ بله.

▪ ▪ ▪

آقای شهپری از تاکسی پیاده شد. مردی، چرکینه پوش جلو در گورستان ایستاده بود. آقای شهپری از او پرسید: ببخشید، دفتر کجاست؟
ـ دنبال چی می‌چرخی؟
ـ قبر مادربزرگم.
ـ اسمش؟
آقای شهپری اسم مادر بزرگش را گفت.
ـ اونجاست.
و با انگشت قسمت شمال غربی گورستان را نشان داد.
ـ آن‌جا که قبری نیست. تعدادی بولدزر و مقداری هم، وسایل ساختمانی آن‌جاست.
ـ خب، بله. برای این‌که خرابش کردیم، داریم جاش ساختمون می‌سازیم.
ـ آیا شما مجاز هستید، قبر مردم را خراب کنید؟
ـ قبر مردم را، نه.
ـ آقای شهپری به طرف مرد رفت. مرد گفت: همان جا واستا، جلو نیا... اگه نه، کار خراب میشه ... همان جا واستا.
آقای شهپری یک قدم جلوتر رفت و پرسید: چه اتفاقی می‌افتد؟
مرد دو قدم عقب‌تر رفت و گفت: برای تو، هیچی. ولی برای من...
آقای شهپری همان‌جا ایستاد و گفت: مگر من جذامی هستم!!؟
ـ کاش جذامی بودی. نجسی. یه نفس تو، می‌تونه، همه جا رو پلید بکنه. تعجب می‌کنم که راننده تاکسی تو رو سوار کرده.
ـ متشکرم، ولی شما مجاز هستید، قبور مردم را خراب کنید و روی آن ساختمان بسازید؟
ـ قبور مردم رو نه، امّا او از مردم نبود.
آقای شهپری به سوی راننده بازگشت: متشکرم آقای راننده. شما تشریف ببرید. چقدر باید تقدیم بکنم؟
ـ چاکرتیم برادر، ما می‌مونیم، تا شما کارتون تموم بشه و برتون گردونیم، یک جای امن.
آقای شهپری، به طرف بولدزرها رفت. دسته گل سفید را در گوشه‌یی گذاشت. سپس قلم و کاغذی از جیبش بیرون آورد و روی آن نوشت:
چشم دریایی من،
سیمین گیسو
احساس می‌کنم، در کشاکش روزگار، هرگز چنین تهی نبوده‌ام. آیا باور می‌کنی، در سرزمینم، در زادگاهم، غریب و بی‌کس باشم؟
یاد دارم، آخرین روز اقامتم، وقتی بعد از فرار از زندان، از مخفی‌گاه به دیدنت آمدم، بلور چهره‌ات، تیره شده بود، از چشمان دریایی ات، اشک فرو ریخت و گفتی: مادر جان، کجا بودی؟ کجا می‌روی؟
ـ چه کسی گفته است که قرار است من جایی بروم؟
ـ کجا بودی این چند هفته؟
من لبخند زدم، بلور چهره‌ات را که نمی‌دانم از خشم و یا از وحشت، تیره شده بود، بوسیدم و گفتم: سفر کوتاهی در پیش دارم، تو را به حضرت حق می‌سپارم. مطمئن باش، سفرم طولانی نخواهد بود.
تو گفتی: مادر جان، دل به عبث مبند. سراب فریبنده است.
من سکوت کردم و تو ادامه دادی: آخرین پندِ من به تو این است، گود سیاست، مسلخ است. از آن حذر کن.
و آنگاه مرا بوسیدی و گفتی: یقین دارم این آخرین باری است که تو را می‌بینم و تو را می‌بوسم.
من لبخند زدم و در پی، اشکم فرو ریخت.
گفتم: نمی‌توانم، نروم. نمی‌توانم، بمانم. دیگر تحمل شکنجه و زندان را ندارم.
... و تو تا آن لحظه نمی‌دانستی که چه بر سرم آمده است. بلور چهره‌ات کبودتر شد و گفتی: حالا که می روی، سعی کن، به مانند پرستوی قصه‌هایی که در کودکی برایت گفته‌ام، به صحراهای بی‌نام و نشان پرواز کنی. آموزگار عشق باشی و عشق را تبلیغ کنی.
... و من گفتم: چنین خواهم کرد. بال‌های پرستو را وام خواهم گرفت، به سرزمین‌های دور و دورتر سفر خواهم کرد ... و عشق را تبلیغ خواهم کرد.
ـ عشق را تبلیغ کن و یگانگی را ... مطمئن باش، روزی فراخواهد رسید که همه‌ی دیوارها، فرو خواهند ریخت. ادوات حرب به اسباب کار و کسب تبدیل خواهند شد. جنگ و جدال افسانه خواهد بود... به جای صدای انفجار، شعر و موسیقی فضا را پر خواهد کرد.
... و من به تو قول دادم که چنان کنم. امّا آیا آن پرستویی که تو خواسته بودی، بودم؟
ـ کاش بودم!
... چشم دریایی خوب من، با من بگوی آخرین روزهایت چگونه گذشت؟ آیا دستان کوچک و مهربان تو را کسی در دست داشت؟ آیا کسی بر بالنیت بود که شعرهایی را که دوست می‌داشتی، برایت تکرار کند؟ آه من چه نوه‌ی بدی بودم.
چشم دریایی! تو دور از من به جهان بالا صعود کردی و من نتوانستم حتی در آخرین لحظات، گرمای دستانت را، در دستانم حس کنم... و نتوانستم، جنازه‌ات را تشیع کنم... و نتوانستم، در سوگ از دست دادنت، اشکی بریزم... و حالا که به دیدارت آمده‌ام، قبرت را در زیر چرخ‌های بولدزرها، ویران شده می‌بینم... و هیچ مرجعی نیست که به آن، شکایت ببرم.
... امّا چشم دریایی ناز من، همچنان که بارها گفته‌یی، «چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند.» یقین دارم بالاخره روزی مهربانی دست زیبایی را خواهد فشرد، دوستی و عشق، بر جای خشم و نفرت، تکیه خواهد زد. و می‌دانم، آن روز سرانجام فراخواهد رسید. و من آن روز را انتظار می‌کشم.
... و امّا امروز، من از همان راهی که آمده‌ام، باز می‌گردم و می‌کوشم که پرستوی قصه‌های تو باشم.
روانت شاد باد.


آقای شهپری، پیغامش را، در گوشه‌یی، خاک کرد و دسته گل سفید را روی آن گذاشت و به درون تاکسی بازگشت. راننده هیچ نگفت، تاکسی را روشن کرد و به راه افتاد.

▪ ▪ ▪
آقای شهپری از خواب پرید و از جای برخاست. تمام لباس‌هاش خیس شده بود. پشت میزش‌اش نشست و روی صفحه‌ی کاغذ نوشت: عهد می کنم تا آخرین نفس علیه الیگارشی‌ی آخوند بجنگم و تا در ایران آزادی استقرار نیافته است، به آن سرزمین پای نگذارم، حتی در خواب و رؤیا.

چهارشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۵

بنده سنت شده ام

بنده سنت شده ام

نمایشنامه

نوشته ی: ستار لقایی

خبرگزاری رویتر اول سپتامبر 2001 از ایران گزارش داده است:
یک مرد ارمنی به نام آرمیناک در دادگاه شرع حکومت اسلامی ایران، به تحمل 50 ضربه شلاق و پرداخت یکصد شتر (معادل 1000 سکه ی طلا) به عنوان دیه (خون بهایی که وسیله ی قاتل غیر مسلمان باید به خانواده‌ی مقتول مسلمان پرداخت شود) محکوم شده است. مرد ارمنی مرتکب قتل نشده است، بلکه جرم او این بوده است که ماه محرم به مردی مسلمان، مشروب الکلی فروخته است.... و مرد مسلمان پس از نوشیدن مشروب مست کرده و فرد مسلمان دیگری را به قتل رسانده است. چون قتل در ماه محرم اتفاق افتاده است، ارمنی محکوم شده است که مبلغ دیه را یک سوم بیشتر از میزان شرعی بپردازد.

آدم های این نمایش:
حاکم شرع، مرد ارمنی، نیروی انتظامی 1، نیروی انتظامی 2، نیروی انتظامی 3 و قاتل و خانواده ی مقتول

صحنه ی اول:
محکمه ی شرع.
حاکم شرع پشت میز نشسته است و پرونده ی قاتل را ورق می زند.
مقتول رو به روی حاکم ایستاده است و نیروی انتظامی یک و دو در دو طرف او ایستاده اند. حاکم شرع پس از حدود یک دقیقه مطالعه ی پرونده، قاتل را نگاه می کند.

حاکم شرع: رحمت الله جمیلی!؟
قاتل: تعظیم و خایه مالی عرض می کنم، حضرت آیت الله.
(حاکم شرع از شنیدن عنوان آیت الله، آشکارا لذت می برد و لبخند می زند)
حاکم شرع: لازم نکرده با اون ریش سفیدت از آن کارها بکنی! به جای آن یک دختر شانزده ساله ی باکره پیدا کن تا من صیغه اش بکنم.
قاتل: حکم آزادی غلام را صادر بفرمایین تا اطاعت امر بکنم.
حاکم شرع: تو متهمی که روز تاسوعای حسینی مرتکب قتل شده یی. عرق هم خورده بوده یی. به جرم خوردن عرق باید تعزیر بشوی و به خاطر قتل عمد، قصاص به نفس.
قاتل: (با تواضع) حضرت آیت الله. برادران نیروی انتظامی شهادت دادن که غلام بی گناهه. تقصیر اصلی با بنده نبوده حضرت آیت الله. خانواده ی مرحوم ِ مقتول هم حاضرند شهادت بدن.
حاکم شرع: تو با مقتول اختلافِ ناموسی داشته یی. درست است!؟

قاتل: بله حضرت آیت الله. آن شخص در غیاب من وارد خانه ام شده و با مادر زنم شوخی های نامربوط کرده بود. وقتی فهمیدم، از ارمنی عرق خریدم و رفتم سراغش. و با چند ضربه ی کارد تنیه اش کردم. ولی اگه اون سگ ارمنی نجس به من عرق نفروخته بود، این اتفاق نمی افتاد.
حاکم شرع: (با عصبانیت) مرتیکه! مگر مملکت بی صاحب است. پس بنده بی خود این جا نشسته ام!؟ برادران نیروی انتظامی بوق اند.
نیروی انتظامی 2 دست قاتل را آشکارا فشار می دهد و به او هشدار می دهد که مواظب حرف زدن اش باشد.
قاتل: گوه خوردم حضرت آیت الله. اگه این ارمنی نجس به امت اسلام عرق نفروخته بود این اتفاق دلخراش نمی افتاد.
حاکم شرع: پرداخت پول دیه بر ذمه ی توست. اما ممکن است ورثه ی مقتول، طالب قصاص هم باشند. در این صورت با ضربات کارد قصاص می شوی.
نیروی انتظامی1: حاج آقای منشی محکمه ی شرع با این حاج آقا (به قاتل اشاره می کند) صحبت کردن و به توافق رسیدن که ایشان مبلغ دیه را به عنوان سهم امام وجه نقد تقدیم شما بکنه. برای این که مقصر اصلی اون سگ ارمنی یه حاج آقا.
حاکم شرع: (با خونسردی) ارمنی آدم نکشته است، ولی تقصیر دارد.
نیروی انتظامی1: بله حاج آقا. ارمنی مقصره. این حاج آقا آدم محترمی است. 50 میلیون بابت سهم امام تقدیم می کنه، حاج آقا!
حاکم شرع: (لبخند می زند) بسیار خوب. این قاتل همین امروز بابت سهم امام مبلغ یکصد هزار دلار واریز بکند به حساب من در بلژیک. رسیدش را هم بیاورد بدهد به خودِ من. آدرس بانک و شماره ی حساب را از حاج آقا منشی ِ محکمه بگیرد. این پول را من ارسال می دارم برای برادران و خواهران مستضعف، در اقصی نقاط جهان.
قاتل: (تا کمر خم می شود و زاویه 90 درچه می سازد.) اطاعت می شود حضرتِ آیت الله. خدا انشاءالله عمرتان را دراز کند که به فکر مستضعفان جهان هستین. الهی به حق پنج تن، این ارمنی ِ نجس که مسبب قتل هس، به زمین گرم بخوره.
حاکم شرع: (خطاب به پاسدار 1) آن ارمنی نجس کجاست!؟
نیروی انتظامی1: حاج آقا رییس کمیته آزادش کردن.
حاکم شرع: (بلند فریاد می زند) چرا آزادش کردند!؟ رییس کمیته چقدر کاسب شده است!؟
نیروی انتظامی1: نمی دونم حاج آقا! ولی به شکایت و حرفای این حاج آقا گوش ندادن. یکی از بچه ها به من خبر داد، حاج آقا.
حاکم شرع: وقتی این قاتل رسید سهم امام را آورد، بعداً ارمنی را دستگیر بکنید و بیاورید به محکمه ی شرع.
قاتل: شماره فسکتونو (فکس) رو مرحمت بفرمایین تا بگم واسه تون فسک کنند حضرت آیت الله.
حاکم شرع: لازم نیست. وقتی وجه واریز شد، قاتل خبر بدهد. من خودم تلفنی از رییس بانک می پرسم.
قاتل: (تعظیم می کند) به چشم حضرتِ آیت الله. ما رو آزاد نمی کنین حضرتِ آیت الله.
حاکم شرع: به هر حال باید مدتی زندانی بشوی. به جرم خوردن ِ نجسی هم باید با هشتاد ضربه ی شلاق، تعزیر بشوی!
قاتل: شلاق رو هم به ما برفوشین (بفروشین) حضرتِ آیت الله. (و تعظیم می کند.)
حاکم شرع: (با عصبانیت) خفه شو. قاتل ِ خبیث. تعزیر حکم خداوند قاصم الجبارین است. حکم شرع مبین است. تو مشروب خورده یی. مرتکبِ قتل هم شده یی. (و به پاسدار اشاره می کند) این قاتل را تا از او رفع اتهام نشده است، دستبند بزنید و بفرستید به زندان. وقتی سهم امام به حساب من واریز شد، او و آن ارمنی خبیث عرق فروش را بیاورید این جا.
نیروی انتظامی 1 و 2 به دست های قاتل دستبند می زنند و هر سه از صحنه خارج می شوند.
صحنه تاریک می شود.



صحنه ی دوم:
نیروی انتظامی 1 و 2 و 3 و قاتل جلوی میز حاکم شرع ایستاده اند.

حاکم شرع: (خطاب به قاتل) به تحمل 80 ضربه شلاق تعزیری محکوم می شوی. به خاطر ِ خوردن ِ نجسی. 80 ضربه حکم شرعی است و باید حد جاری بشود. ولی با برادران نیروی انتظامی مذاکره بکن، شاید با پرداخت پنج میلیون تومان جریمه، بشود اجرای حکم را برای مدتی نامعلوم به تأخیر انداخت. در ضمن بانک نود و نه هزار و هفتصد دلار به حسابِ این جانب واریز کرده است و تو سیصد دلار بدهکار هستی، از بابت سهم امام. معادل آن را وجه نقد به ریال، بیاور در خانه. آدرس خانه را از پاسدار رجبعلی بگیر. این پول سهم امام است. نباید کمبود داشته باشد....
قاتل: امر مبارک را رو چشمام می ذارم حضرت آیت الله.
حاکم شرع: برادران ِ نیروی انتظامی، آن ارمنی نجس و خبیث را بیاورید، به داخل محکمه ی شرع...
نیروی انتظامی 1 و 2 از صحنه خارج می شوند و چند لحظه بعد به همراه مردِ ارمنی داخل می شوند. به دست های مرد ارمنی دستبند زده شده است و به پاهاش زنجیر بسته اند.
حاکم شرع: (با دیدن ِ ارمنی بلند فریاد می زند) سگ ارومنی ِ ملعون! نجس ِ عرق خور ِ کثیف! ولدالزنای ِ کافر! چرا به امت مسلمان عرق فروخته بوده یی و سبب قتل یک بنده ی خدای مسلمان بی گناهی شده بوده یی.
ارمنی: (با صدایی عصبی و با لهجه ی ارمنی) آقا چرا فحش می دی؟
حاکم شرع: فحش می دهم، برای این که حق ات است. به جرم فروختن ِ نجسی به امت مسلمان، خایه هات را هم جفت می کنم، پشت کونت را هم بالا می آوریم، بعد هم به جرم قتل یک مسلمان قصاص ات هم می کنیم.
ارمنی: گناه کرد در بلخ آهنگری. به شوشتر زدن...
حاکم شرع: (جیغ می کشد) خفقاااان بگییییییر! خبیث عرق فروش. تو در همین شهر گناه کرده یی، در همین شهر عرق فروخته بوده یی، در همین شهر موجبِ قتل شده یی و در همین شهر هم قصاص به نفس خواهی شد. کسی در بلخ عرق نفروخته بوده است. تو هم در شوشتر زندگی نمی کنی. ملعون! خبیث! نجس! کافر!
ارمنی: (با صدای بلند) آقا به این امتِ مسلمانتان بگو نیایند با هزار کلک و حیله از ما عرق بدزدند!
حاکم شرع: (جیغ می زند) گفتم خفقان بگیر! ملاعین! (و با صدای آرام تر. خطاب به نیروی ِ انتظامی) برادر نیروی انتظامی! یکی محکم بزن توی دهان ِ این ارمنی ِ خبیثِ عرق فروش ِ نجس.
نیروی انتظامی 1 سیلی محکمی به گوش ارمنی می زند. نیروی ِ انتظامی 2 چهره در هم می کشد.
ارمنی: (مستأصل) آقا می خواهی ِ بکشی!؟ خب بکُش! ولی گوش کن چی می گم.
حاکم شرع: باعث قتل شده یی. اعتراف بکن. و بار گناهانت را سبک بکن. دردسر ما را هم کم بکن.
ارمنی: خیر. این جور نیست آقا!
حاکم شرع: ای ارمنی ِ نجس! ای عرق فروش ِ مسبب قتل! به حاکم شرع و چهار تن از امتِ مسلمان افترا می زنی!؟
ارمنی: آقا ما کی افترا زدیم!؟ ما گفتیم این جور نیست!
حاکم شرع: منظورت این است که استغفرالله، استغفرالله ما دروغ می گوییم!؟
ارمنی: آقا شما واقعیت را نمی دانی!؟
حاکم شرع: (خشمگین) پدرت نمی داند! نجس! کافر! ملاعین!
ارمنی: آقا یک دقیقه گوش کن، ببین چی می گم!؟ اگر حق با ما نبود، اعداممان بکن!
حاکم شرع: البته که حق با تو نیست. نجس ِ عرق فروش!
ارمنی: شما که هنوز حرف های ما را نشنیدی! چطور قضاوت می کنی!؟
حاکم شرع: بگو ببینم چه جوری می خواهی خودت را از اتهام به قتل تبرئه بکنی!؟ زود باش بگو. زود باش تند بگو. بگو.
ارمنی: آقا مگه شاش داری. خب زود می باشم...
حاکم شرع: خفه بشو. زود باش دیگر. حاشیه نرو. بگو حرف ات را.
ارمنی: ما عرق درست می کنیم برای ارامنه...
حاکم شرع (با صدای بلند) گوه می خوری در مملکت اسلام عرق درست می کنی!
ارمنی: آقا در دین ما که شما هم آن را قبول دارید، عرق درست کردن و فروختن به ارامنه، مجاز است.
حاکم شرع: (با صدایی آرام تر) ولی در مملکتِ اسلام، جرم است و حدّ شرعی دارد. ولی فروش عرق به امت مسلمان جرم اش بیشتر است.
ارمنی: گوش کن به حرف من آقا! ما به امت شما عرق نفروختیم. بلکه او با کلک از ما عرق دزدیده...
حاکم شرع: به خاطر تهمت به امت مسلمان، علاوه بر همه ی مجازات ها، به تحمّل بیست ضربه شلاق هم محکوم می شوی!
ارمنی: باشد! قبول دارم. ولی به حرف من گوش کن آقا! حاضرم هزار ضربه شلاق بخورم، ولی حرفم را هم بزنم.
حاکم شرع: ولی رخصت نمی دهم به امت مسلمان توهین بکنی و افتراء بزنی!
ارمنی: توهین نیست آقا! می خواهیم بگوییم، چطور به امت شما عرق فروختیم.
حاکم شرع: بگو. ولی زود.
ارمنی: به چشم!
حاکم شرع: بگو! زود بگو!
ارمنی: این آقا آمد پیش ما و خواست عرق بخرد...
قاتل: به سر مبارک دروغ می گه، حضرتِ آیت الله. این سگ ارمنی ِ نجس اومد سُراغ ِ ما و گفت عرق داره و می خواد برفوشه...
حاکم شرع: خفقان بگیر قاتل. به سر نا مبارکِ خودت و دهان نجس ِ عرق خورده ات قسم بخور! بگذار ببینم چه می گوید، ارمنی. حجت الاسلام و المسلمین کلینی فتوایی صادر فرموده است، به این مضمون، که هرگاه یک کافر مرتکبِ قتل شخص مسلمانی شد، اول به اظهاراتش گوش بکنید، بعد اعدام اش کنید. حالا ارمنی دروغ هایش را ببافد.
ارمنی: این آقا خواست از ما عرق بخرد. ما گفتیم به فرد مسلمان عرق نمی فروشیم. او گفت من ارمنی هستم. گفتیم اگر ارمنی هستی، چرا ارمنی حرف نمی زنی!؟ گفت تازه از ارمنستان آمده، روس ها آن جا زبان ِ ارمنی را از بین بردند. گفتیم پس چرا زبان ایرانی را به این خوبی حرف می زنی!؟...
قاتل: حضرت آیت الله، این ارمنی ِ خبیث همین جور داره دروغ می گه.
حاکم شرع: خفه شو تا دروغ هایش را بگوید، بعد به جرم افتراء تعزیرش می کنیم. ارمنی ِ نجس ادامه بدهد.
ارمنی: به او گفتیم، روسی حرف بزن! من روسی می دانیم. اما او روسی بلد نبود. گفتیم به شما عرق نمی فروشیم. چون دروغگو هستی!
قاتل: دروغگو پدرته. ارمنی نجس.
حاکم شرع: گفتم ساکت باشد، قاتل.
قاتل: چشم!
ارمنی: گفت نه دروغ نمی گویم. من مسیحی هستم. پدر و مادرم هم مسیحی هستند.
حاکم شرع: (با فریاد خطاب به قاتل) این یعنی الحاد. قتل تو واجب است.
قاتل: به این قبله دروغ می گه حضرت آیت الله. من گوه می خورم با همه ی اهل و بیتم که مسیحی کافر باشم.
حاکم شرع: قاتل خفقان بگیرد. ارمنی ادامه بدهد.
ارمنی: به او گفتیم اگر راست می گویی و مسیحی هستی، پس باید ختنه نشده باشی. گفت ختنه نشده است. و بعد دکمه ی شلوارش را بازکرد...
قاتل: (با التهاب) ای به گور پدر ِ دروغگو! حضرت آیت الله به جدّتان من ختنه شدم. اجازه می دین، نشونتون بدم که مطمئن...
حاکم شرع: (با عصبانیت) خفقان بگیرد، قاتل. برود به عمه اش نشان بدهد. ارمنی ادامه بدهد، دارد به جاهای ِ با مزه اش می رسد.
ارمنی: بله. او چند لحظه فلان اش را نشان داد. ختنه نشده بود.
قاتل: حضرت آیت الله به دست های قلم شده ی ابو...
حاکم شرع: (با عصبانیت) اگر خفقان نگیری، فرمان می دهم، خفه ات کنند.
قاتل: به چشم حضرتِ آیت الله. ولی این ارمنی ِ نجس همین جور داره دروغ می گه.
حاکم شرع: ارمنی ادامه بدهد.
ارمنی: ما قبول کردیم و عرق ها را بهش دادیم. پولش را هم گرفتیم. هنوز نرفته بود که زنم از سر پله ها داد زد، خاک بر سرت آرمیناک. کلاه سرت گذاشت. رو فلانش کاپوت ضخیم کشیده بود. من از این بالا دیدم. تو چطور ندیدی!؟
حاکم شرع: (با تمسخر) همه ی زن های ارمنی آلت رجال غریبه را رؤیت می کنند یا زن بی غیرت تو این جور است!؟
قاتل: می بینید حضرت آیت الله! این ها غیرت و ناموس که ندارند.
حاکم شرع: پس تو نشان داده یی، بله!؟
قاتل: به جدم حاج اصغر آقا، دروغ می گه حضرت آیت الله.
حاکم شرع: خفقان بگیر. ارمنی ادامه بدهد.
ارمنی: ما گفتیم حاج آقا پولت را بگیر، عرق ها را بگذار زمین. او پول را گرفت، ولی عرق ها را نگذاشت زمین، و با مشت محکم به چانه ی من زد و فرار کرد.
قاتل: حضرت آیت الله، این ارمنی ِ نجس همین جور داره به امت اسلام تهمت می زنه.
حاکم شرع: (به مأموران انتظامی) این قاتل را خفه کنید.
قاتل: گوه خوردم حضرت آیت الله. دیگه ساکت می شم.
حاکم شرع: (به مأموران انتظامی) این بار رأفت. اگر دیگر بار نظم دادگاه را رعایت نکرد، خفه اش کنید. ارمنی ادامه بدهد.
ارمنی: ما رفتیم دنبالش. رفت توی ماشین. در را هم از داخل قفل کرد. هر چه داد زدیم پول ِ عرق ها را بده، گوش نکرد و فرار کرد. نزدیک بود ما را هم زیر بگیرد.
حاکم شرع: اگر تصادمی واقع می شد، معضلی پیش نمی آمد، بلکه یک ارمنی ِ نجس از مملکت اسلام، کم می شد. حالا برادران نیروی ِ انتظامی به اولیاء دم بگویند، داخل بشوند.
یک زن، دو کودک، یک پیرمرد و یک مرد جوان داخل می شوند. زن زار می زند و بر سر می کوبد. بچه ها چسبیده اند به چادر مادرشان. پیر مرد با دستمال صورت اش را گرفته است و به ظاهر گریه می کند.
حاکم شرع: (خطاب به اولیاء دم) قیّم و سرپرست این ضعیفه و اطفال او چه کسی است؟
مرد جوان: سرپرستی شان با حاج آقا ابوی است. (وپیرمرد را نشان می دهد.)
حاکم شرع: تو چه کاره یی؟
مرد جوان: بنده برادر خواهرم هستم. (و زن را نشان می دهد.)
حاکم شرع: چون اطفال صغیر هستند، سرپرستی آن ها و عیال مقتول، بر عهده ی پدر این زن است. غیر از قیّم، نیروی انتظامی بقیه را به بیرون از دادگاه هادی شوند.
سه نیروی انتظامی دو کودک، مرد جوان و زن را بازور از جلسه ی دادگاه بیرون می کنند. آن ها اعتراض می کنند. ولی بی فایده است.
حاکم شرع: (بی توجه به اعتراض ها) در حقیقت قاتل اصلی در این پرونده، مسبب قتل است. و آن مرد (اشاره به قاتل) گر چه مرتکبِ قتل شده است، و تقصیر هم دارد، در شمول قصاص، قرار نمی گیرد.
ارمنی: (با اعتراض) ما یک ساعت سخنرانی کردیم، حالا شما می گویی قاتل مقصر نیست و گناه را می اندازی به گردن ِ ما.
حاکم شرع: اگر رعایت جلسه ی دادگاه را نکنی، برادران نیروی ِ انتظامی، دهانت را می بندند.
ارمنی: حضرت آقا، این همان داستان بلخ و شوشتر است.
حاکم شرع: (با فریاد) خفقان بگیر.
ارمنی: حضرتِ آقا، عادلانه قضاوت کنید. امت شما عرق دزدیده، عرق هم خورده، آدم هم کش...
حاکم شرع: برادران نیروی انتظامی ِ دهان ارمنی را ببندند.
یکی از مأموران دستمال کثیفی از جیب اش بیرون می آورد و با کمکِ دو مأمور دیگر، دهان ارمنی را می بندد. ارمنی تلاش می کند که نگذارد ولی زورش نمی رسد.
حاکم شرع: من امروز بسیار مصروف هستم. عصر باید به ساحتِ مبارکِ حضرت رهبر شرفیاب بشوم. این قضیه باید به فوریت تمام بشود به نحوی که حقوق شرعی ِهمه ی طرف های دعوا، ملحوظ بشود. آن مرد یعنی قاتل، به خاطر خوردن عرق به تحمل هشتاد ضربه، تازیانه ی تعزیری، محکوم می شود، که در آینده که زمانش بعد تعیین می شود، بر پشت او زده خواهد شد. ارمنی از اتهام قتل به نفس مبرا است. زیرا شخصاً آدم نکشته است. اما مسبب قتل است. و این قتل مشمول قصاص ِ به نفس نمی شود. با این برهان او را محکوم می کنیم به پرداخت دیه. در رساله ی شریف حضرت امام راحل (ره) مندرج است: اگر غیر مسلمانی سبب قتل مسلمانی بشود، باید معادل یکصد شتر به ورثه ی مقتول بدهد. اما چون قتل در روز تاسوعای حسینی اتفاق افتاده است، ارمنی باید سی در صد بیشتر بدهد. و گرنه قصاص می شود. و نیز ارمنی به خاطر فروش عرق به امت مسلمان به پنجاه ضربه تازیانه ی تعزیری محکوم می شود که در اسرع وقت باید اجرا بشود. ختم جلسه ی دادگاه.
قاتل : (با لبخند) حق به حق دار رسید.
حاکم شرع از جایش بلند می شود و از صحنه بیرون می رود. نیروهای انتظامی، ارمنی و قاتل را به بیرون از صحنه می فرستند، پدر زن ِ مقتول مبهوت میانه ی صحنه
می ایستد. چراغ ها خاموش می شود

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۵

ستار لقایی می نویسد:

ستار لقایی می نویسد:

فرار از جهنم ولی فقیه

تلفن زنگ می زد.
مردِ یک پا، عصاش را محکم به پای مصنوعی اش کوبید و با خشم پرسید: چرا نه؟
و بین شان سکوت نشست.
زنگ تلفن ادامه داشت.
سرهاشان پایین بود.
زنگ تلفن قطع شد.
مرد فریاد زد: چرا نه!؟
باز سکوت.
تلفن زنگ زد.
زن در حالی که اشک هاش را پاک می کرد، گفت: نمی خوای جواب بدی؟
- نه!
- می ترسی!؟
- نه!
- اگه نمی ترسی، جواب بده!
- تو که نمی ترسی جواب بده.
- پس می ترسی!؟
- گفتنم، نه!
- شاید خودش باشه!؟
- نیست. او الان اون طرفه!
- از کجا می دونی!؟

زنگ تلفن ادامه داشت. زن با نگرانی گفت: «من چواب می دم.» و گوشی را برداشت: الو؟... الو...؟ قطع شد.
چند لحظه یی بین شان سکوت نشست. مرد دوباره پرسید: به من بگو چرا نه!؟
- هر وقت تونستی از نوک دماغ ات کمی جلوتر رو هم ببینی، می فهمی!
- من؟ من دورترها رو هم دیدم.
- شاید یک روزی. ولی حالا نه. تو چه گونه می تونی از کوه و دره بگذری؟
- می تونم. مگه اون نگذشته؟
- چه می دونی!؟ هنوز معلوم نیست چی شده. یا بعدش چی به سر اش خواهد اومد. اگه حادثه ی بدی پیش بیاد، تو مقصری. پرش دادی. ول اش کردی تو هوا. بدون این که بلد باشه بپره.
- ولی خودش یاد می گیره پرواز کنه.
- می دونم چرا این کار رو کردی!؟ واسه ی این که می ترسیدی. می دونستی می خواد بره. پرش دادی که خودت رو گول بزنی. که بگی خودش نرفته. من فزستادم اش.
- اگه نرفته بود تا حالا مرده بود.
- یعنی حالا مطمئنی که زنده است؟ چه طور مطمئنی که اون قاچاق چی ِ لندهور...
- اگه خودش رفته بود چه کار می کردی؟
- اون وقت خودش رفته بود. تازه، از کجا معلوم بود که می رفت؟ نمی رفت.
- گفتم که... ما هم باید بریم.
- باز شروع کردی؟ من هم گفتم نه.
- ...و من هم می پرسم چرا نه!؟
- من نمی خوام زندگی مون داغون بشه. من این جا ریشه دارم. مادر هست. وطن ام این جا ست.
- ولی من می گم، «در حقیقت عالم یک وطن محسوب است...» و کره ی زمین خونه ی همه ی مردم جهانه.
- ادبیات نباف.
- اگه نگاهی به اون کتاب ها می کردی، آن وقت خیلی چیزها حالی ات می شد...
- همه چیز من این جاست...
- ولی من می خوام از این جا فرار کنم.
زن فریاد زد: من نمی خوام دیوونه بشم. نمی خوام تو دیوونه بشی... می فهمی!؟
خون به صورت مرد دوید. داغ شد. با خشم گفت: مادرت برات از همه چیز مهمتره انگاری...؟
- تو جرأت نداری با واقعیت رو به رو بشی. با این وضع؟ با یک پای چوبی؟
- وقتی خروج ممنوعه... راه دیگه یی هست؟
تلفن زنگ زد. زن لحظه یی مردد ماند. بعد گوشی را برداشت: الو؟... مامان؟... چی یه؟... چرا گریه می کنی؟ (چند لحظه سکوت) چی شده؟... کدوم روزنامه؟... چه نوشته؟... کشتنش!؟
سکوت می کند. گوش می دهد. صورت اش در هم می شود. می نالد. به مرد می نگرد. بر سر می کوبد.
مرد بی مقاومت به دیوار تکیه می دهد و در خود می شکند...

ندا – شماره ی بیستم

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۵

مردِ کوتاه قدِ چاق تصحیح می شود 6



ستار لقایی می نویسد:
مردِ کوتاه قدِ چاق تصحیح می شود 6
داستان دنباله دار – قسمت ششم

خلاصه ی قسمت های پیشین: مرد کوتاه قد چاق به وزارت تصحیح عقاید فرا خوانده شد و به جرم چهچهه زدن قناری اش، تصحیح، و قناری نیز اعدام شد. زن کوتاه قد لاغر اندام به دیدار او رفت و نخستین هسته ی «حارسان ِ عشق»، برای مبارزه با الیگارشی آخوند نضج گرفت و مرد کوتاه قد چاق و دو تن دیگر ناچار شدند از شهر فرار کنند. و اکنون دنباله ی ماجرا:

مرد تنومند قوی هیکل، یقه مردِ کوتاه قدِ چاق راگرفت: «کوتوله ی ابله، گوش هاتو خوب واز کن. اگه با این ها همکاری نکنی، می فرستندت، به شهر خودمان، تا تنت رو شیره بمالند، روش ارزن بپاشن واز خایه، از بلندترین شاخه ی درخت سپیدار، دارت بزنن. حالیت شد؟»
مردِ کوتاه قدِ چاق نوشت: «شهر من فروشی نیست.»
مرد تنومند قوی هیکل سیلی محکمی به گوش مردِ کوتاه قدِ چاق نواخت: « کوتوله ی پفیوز، می فهمی داری چه شکری می خوری؟ تو که از یک بز ترسوتری و لحظه به لحظه توی شلوارت می شاشی، چرا قهرمان بازی در می آری؟»
مردِ کوتاه قدِ چاق از تخت پائین آمد و به طرف مستراح دوید. پیرزن خنده اش گرفت: «این چقدر به خودش می شاشه.»
- «اگه همکاری نکنه، همی جا خفه ش می کنم. کوتوله ی بی شعور احمق...»
- «مگه نشنیدی چی گفتند؟ وجودش از اسلحه هم لازم تره. ما نباید بگیم، داره ملی بازی در میاره. اگه نه کارمون زاره.»
مردِ کوتاه قدِ چاق برگشت. شلورش خیس بود. گوشه ی اتاق ایستاد. مرد تنومند بلند قد، با عصبانیت، از اتاق خارج شد. مقام امنیتی و روانکاوان و روان پزشکان، محاصره اش کردند: «چی شد؟»
- «این کوتوله همه اش به خودش می شاشه.»
- «زبونش باز شد؟»
- «حتی یک کلمه هم حرف نزد. بهتر، توی تلویزیون نشونش بدین، من به جاش حرف بزنم.»
مقام امنیتی گفت: «کافیه یک نفر صداشو بشناسه، اون وقت، همه ی نقشه ها، نقش بر آبه. این روزها هر چه عوامل دراز دستان بگن، یک عده از مردم شهر ما باور می کنن. یه بار دیگه تلاش کن. شاید اون زبون صاحب مرده اش باز شد.»
- «مرتب توی شلوارش می شاشه. شلوارش خیسه.»
- «قهرمان ما رو باش، می گم براش لباس بیارن.»
تلفن بیمارستان مقام امنیتی را می خواست. او برای شرکت در جلسه ی شورای امنیت ملی احضار شد: «تا من بر می گردم سعی کنین به حرفش بیارین.»

مقام امنیتی به شورای امنیت ملی گزارش داد، مردِ کوتاه قدِ چاق که رئیس حارسان عشق و از مهم ترین مهره های بازی است، بعد از شنیدن خبر اره شدن معشوقه اش، قدرت تکلمش را از دست داده و در برنامه ی تلویزیونی قادر به سخن گفتن نیست، اما پیرزن و مرد تنومند بلند قد، در شرایط مناسبی هستند و آمادگی کامل، برای همکاری دارند. بیش از سه ساعت، در این باره گفتگو و مشورت شد. در پایان فرماندار دستور داد، هر سه جلو دوربین تلویزیون، ظاهر شوند، مرد تنومند بلند قد به عنوان سخنگو، پیرزن، فرماندار موقت شهر هنر و مردِ کوتاه قدِ چاق فرمانده سپاه حارسان عشق، معرفی بشوند. سخنگو، از سوی مردم شهرشان تقاضای کمک نظامی بکند، بلافاصله نیروهای نظامی عملیات را شروع کنند و پیرزن را هم با خود به همراه ببرند، مردِ کوتاه قدِ چاق و مرد تنومند بلند قد، همین جا، در یکی از خانه های امن بمانند. بعد از پیروزی، هر دو نابود شوند. فرماندار هشدار داد، اهمال یا خطا و تأخیر موجب خواهد شد عوامل بی شمار دراز دستان، حکومت را ساقط کنند و جوی خون به راه اندازند. فرماندار به شرکت های متعلق به خودش نیز دستور داد، ده ها هزار تلویزیون و رادیوی معمولی و صدها هزار بطری مشروبات الکلی، آماده کنند، تا به محض سقوط دراز دستان، برای فروش، به بازارهای شهر هنر عرضه شود.

مرد تنومند بلندقد، مردِ کوتاه قدِ چاق و پیرزن، در حالی که لباس هایی زیبا و گران قیمت پوشیده بودند، مقابل دوربین تلویزیون، ظاهر شدند. گوینده، شرح مبسوطی در باره ی جنایت ها و خوی انسان ستیز دراز دستان و مقاومت مردم شهر هنر، به ویژه، سپاه مبارز، قهرمان و متمدنِ حارسان عشق بیان داشت. سپس هر سه تن را معرفی کرد و اظهار داشت مردم شهر هنر از ما، تقاضای کمک نظامی کرده اند، خصلت انسان دوستی به ما حکم می کند، به یاری شان بشتابیم و تا ویرانی های جبران ناپذیر به وجود نیامده است، دراز دستان را از شهر هنر برانیم. در پی، از مرد تنومند بلند قد خواست، به عنوان سخنگو، تقاضاش را مستقیماً با مردم، در میان بگذارد.
مرد تنومند بلند قد، متنی را که در اختیارش گذاشته بودند، خواند و از سوی مردم شهر هنر تقاضای کمک نظامی کرد. مردِ کوتاه قدِ چاق با عصبانیت از جای برخاست و با حرکت دست و سر اظهارات او را تکذیب کرد. مقام امنیتی عصبانی شد. ماجرا را تلفنی به اطلاع فرماندار رساند. فرماندار دستور داد هر متنی را که مردِ کوتاه قدِ چاق می خواهد، خوانده شود و از هر سه فیلم بدون صدا بگیرند، بعد متن مورد نظر را جداگانه ضبط بکنند و روی فیلم بگذارند.
همین گونه عمل شد. به مردِ کوتاه قدِ چاق گفته شد، هر پیامی می خواهد بنویسد، تا پخش شود.
مردِ کوتاه قدِ چاق همه ی واقعیت های حارسان عشق را نوشت و ضمن ستایش از هدف های صلح جویانه و خیر خواهانه ی زن کوتاه قد لاغر اندام، مردم شهر هنر را به وحدت، یگانگی، دوستی و عشق ورزیدن دعوت کرد و هشدار داد، از همکاری با بیگانگان وخیانت به آرمان های حارسان عشق حذر کنند.
مقام امنیتی وقتی پیام را خواند، به مردِ کوتاه قدِ چاق گفت: «همین متن خونده میشه، ولی دراز دستان بعد از شنیدنش، برات یک شیشکی بلند، که صداش تا این جا بیاد، باد می کنند... مرتیکه ی پفیوز، ما می گیم جامعه ی انسانی در خطره، تمدن و کره ی زمین در خطره، تو فوفول بازی در آوردی!؟» و رو کرد به مرد بلند قد تنومند: «همین رو بخون.»
مرد تنومند بلند قد، متنی را که مردِ کوتاه قدِ چاق، نوشته بود، خواند. سپس او و مقام امنیتی، هر دو به اتاق دیگری رفتند و متن پیشین بدون فیلم برداری ضبط شد. مسئولین فنی تصویر و صدا را با هم مونتاژ کردند و بلافاصله از تلویزیون و بعد از بسیاری از رادیوها، از جمله صدای حارسان عشق انتشار یافت و در پی نیروهای زمینی و هوائی با تمام امکانات به شهر هنر حمله کردند.
نخستین یورش با شکست کامل روبرو شد. دوربین ها هجوم نظامیان را به مغزهای کامپیوتری گزارش دادند و مسلسل های سبک و سنگین الکترونیکی به کار افتادند. صدها تانک، خودرو و هلیکوپتر منهدم و چند هزار تن کشته شدند. فرماندهان دستور توقف عملیات را دادند. همه ی واحدهای تجسس، جاسوسی و ضد جاسوسی به تحقیق و بررسی پرداختند. چشم های الکترونیکی قادر بودند، عبور حتی یک پرنده را، به مغزهای کامپیوتری گزارش دهند و به فراخور مهاجم، سلاح های سبک وسنگین به کار می افتاد، شکار را دقیقاً نشانه می گرفت و دو گلوله شلیک می شد. برای پرندگان، گلوله های ساچمه یی و برای تانک ها، خمپاره. از مرز هوائی نیز عبور غیر ممکن بود.
بلندگوهای مردان دراز دست کوچک سر، مرتب شعار می دادند، خبر نخستین شکست مفتضحانه ی نظامیان را پخش و مردم تمام شهرها را به قیام علیه حکومت هاشان و استقرار حکومت وزارت تصحیح عقاید دعوت می کردند.
یکی از کارشناسان نظامی، کشف کرد که چشم های الکترونیکی، فقط سطح زمین را می توانند ببینند. فرماندار را در جریان گذاشتند. او دستور داد، در عمق ده متری، چند کانال، به عرض ده متر، حفر کنند. بولدزرها به کار افتاد. تشخیص درست بود. نظامیان با تانک ها و سلاح هاشان از مرز عبور کردند و وارد شهر شدند. مطابق طرحی که داشتند، به سوی نمایندگی های وزارت تصحیح عقاید و نیز ایستگاه تعطیل شده ی تلویزیون، به پیش رفتند.
بلندگوهای وزارت تصحیح عقاید، صدای گوشخراش اش را در فضا رها کرد:
«به نظامیان مهاجم، اعلام می کنیم، هم اکنون چشم های الکترونیکی آنان را کاملاً زیر نظر دارند، کافی است چشم ها، به کامپیوترها فرمان بدهند، آنگاه سلاح های الکترونیکی، بدون فوت وقت، تمام نظامیان را درو خواهند کرد و حتی یک تن شانس زنده ماندن، نخواهد داشت. به نظامیان مهاجم، دستور داده می شود، تا سه دقیقه دیگر، به علامت تسلیم، کف خیابان ها دراز بکشند. و گرنه حادثه کشتار دسته جمعی پیشین تکرار خواهد شد.
وزارت جلیله ی تصحیح عقاید.»

فرمانده نظامیان، دستور داد، به پیشروی ادامه دهند. او معتقد بود، دارز دستان دروغ می گویند.
درست سه دقیقه بعد از پخش اعلامیه، رگبار گلوله آغاز شد. جنازه های نظامیان، کف خیابان ها ریخت. حتی یک تن فرصت تسلیم یا فرار پیدا نکرد.
بلندگوها، صدای چندش آورشان را در فضا رها کردند:
«مهاجمان و نظامیان بد عقیده که اخطارهای وزارت تصحیح عقاید را شوخی پنداشتند، مرگ پاسخ گرفتند. اکنون به همه ی مفسدین هشدار می دهیم، تصحیح شوند، تا...»

فرماندار، با شنیدن خبر کشته شدن دسته جمعی نظامیان، وسیله درازدستان، خودکشی کرد. این خبر به سرعت در شهر پیچید و شایع شد، به زودی عوامل وزارت تصحیح عقاید حکومت را قبضه خواهند کرد. وحشت بر ذهن همه ی روشنفکران، دانشگاهیان، هنرمندان، ورزشکاران و بسیاری از مردم خیمه زد. سیل مهاجرت وگریز از شهر، آغاز شد. آن ها که شیئی قیمتی داشتند، با خود برداشتند و آن ها که نداشتند، با کیسه ی تهی گریختند. پلیس و مأموران امنیتی و بقایای نظامیان آماده می شدند، به همراه خانواده هاشان، با خود روهای ارتش و پلیس، دسته جمعی بگریزند. رئیس اداره ی امنیت در بین شان حضور یافت: «گریز چاره ی درد، نیست. به شهر مجاور می گریزیم. از اون جا به کجا می ریم؟ به شهر مجاور؟ آخرش چی؟ کجا متوقف می شیم؟ انتهای گریز کجاست؟ پس از سالها تجربه، اگه از پس صد تا دراز دست برنیایم، همون بهتر که بمیریم.»
یکی از مأمورین امنیتی گفت: «شما راه دیگه یی سراغ دارین.»
- «خوشبختانه، کارشناسان الکترونیکی ما کشف کردند، پودر و رنگ، به ویژه قرمز، می تونه، چشم های الکترونیکی روکور بکنه. در این صورت سلاح ها، عمل نمی کنن.»
- «ما همه ی نیروی کار آمد نظامی مون رو برای نجات مردم شهر هنر فرستادیم، حالا بی دفاع شدیم. چه گونه مطمئن هستین، دسته جمعی کشته نخواهیم شد؟»
- «اگه بگریزیم بالاخره یک روزی کشته می شیم. در آیین درازدستان، عفو، وجود نداره. واقع بینانه، به مسئله نگه کنیم. ما حدود صد پلیس و نیروی امنیتی هستیم، در برابر دویست دراز دست. یقین دارم به محض این که نخستین چشم الکترونیکی رو کور کنیم، مردم بی شماری از اهالی شهر هنر با ما همراه می شن. از همه مهمتر، عده یی از نظامیان هم باقی موندن که ما رو همراهی می کنن.»
- «ولی نظامی های موجود، بیشترشان متخصصین فنی و دفتری و اداری هستن.»
- «درسته ولی متخصصین فنی، بسیاری اوقات مفیدتر از رزمی ها هستن. بخصوص امروز ما به اون ها خیلی احتیاج داریم.»

مأمورین امنیتی، افراد پلیس و نظامیان باقی مانده، پیشرفته ترین و پیچیده ترین سلاح هاشان و نیز صدها پمپ قوی رنگ پاش، ده ها تن روناس، سماق و آرد آغشته به رنگ قرمز و هزاران بشقاب پلاستیکی، و مردِ کوتاه قدِ چاق را برداشتند و به سوی مرز رفتند. یکی از مأموران بشقابی در فضا رها کرد، دو تیر به سوی بشقاب شلیک شد.
مأمورین امنیتی و افراد پلیس، در مسیر بشقاب، مقدار زیادی پودر و رنگ پاشیدند و بشقاب دیگری رها کردند. گلوله یی شلیک نشد. چند کبوتر در فضا رها شد. هیچ اتفاقی نیفتاد. افراد به پیش رفتند. مرتب پودر و رنگ در فضا رها می کردند. بلندگوها، بی وقفه شعار می دادند، تهدید می کردند و از «مهاجمان بد عقیده!» می خواستند، عاقل باشند و از فاجعه ی کشتار دسته جمعی نظامیان درس عبرت بگیرند.
رادیوی حارسان عشق، به ساکنان اطراف نمایندگی های وزارت تصحیح عقاید هشدار داد، خانه هاشان را هر چه زودتر ترک کنند... و از همه ی مردم، تقاضا کرد، در فضا، پودر و رنگ قرمز، از هر نوع، رها کنند.
نیروهای امنیتی و ... نزدیکی های یکی از نمایندگی های وزارت تصحیح عقاید رسیدند. خمپاره یی به درون پرتاب کردند. ساختمان منفجر شد و فرو ریخت. مردِ کوتاه قدِ چاق به صدا در آمد. هوراکشید. زبانش باز شد. رادیوی حارسان عشق، لحظه به لحظه از مردم می خواست، تمام فضای شهر را مملو از غبار و رنگ کنند. مردم تقاضای رادیوی حارسان را پاسخ مثبت دادند. به خیابان ها ریختند، هر چه رنگ و آرد داشتند، در فضا رها کردند. آسمان شهر سرخ شد. مأمورین امنیتی و... با همکاری مردم، نمایندگی های وزارت تصحیح عقاید را یکی از پی دیگری منفجر کردند، بی آن که تلفاتی متحمل شوند. آخرین پایگاه دراز دستان، اداره مرکزی آنان، واقع در تلویزون سابق شهر بود. معاون ارشد وزیر تصحیح عقاید آن جا اقامت داشت. تنها بلندگوی به جای مانده، به صدا در آمد:
«ساختمان مرکزی وزارت جلیله ی تصحیح عقاید، پر از بمب های قوی است، چنان چه یکی از این بمب ها منفجر شود، تا شعاع پنج کیلومتر، همه چیز نابود شده و هیچ جانداری زنده نخواهد ماند. به نام وزیر مقدس تصحیح عقاید، به شما مهاجمان بد عقیده، اخطار می شود، هر چه زودتر این محل را ترک کنید و ...»

مردم بی شماری در اطراف جمع شده بودند، فضا گرچه کاملاً سرخ بود، اما بسیاری از مردم همچنان پودر و رنگ در فضا رها می کردند. عده یی سرود می خواندند، جمعی شعار می دادند... همه به هیجان آمده بودند و متفقاً از نیروهای امنیتی و... می خواستند، کار را تمام کنند و آخرین پایگاه درازدستان را منهدم سازند. رییس اداره امنیت که تحت تأثیر شعارها و سرودها، قدرت تصمیم گیری نداشت، شخصاً خمپاره یی رها کرد. بلافاصله صدایی مهیب برخاست... و در پی دودی غلیظ که هیچ چیز درون آن پیدا نبود. نیمی از شهر ویران شد. روز بعد، عده یی در میان ویرانه ها به دنبال جنازه های کشته شدگان می گشتند... شهر به عزای عمومی نشست و حارسان عشق صدها وارث پیدا کرد. و مرد تنومند بلند قد که در شهر مجاور مانده بود، نخستین شان بود.
پایان

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

مردِ کوتاه قدِ چاق تصحیح می شود- 5


ستار لقایی می نویسد:
مردِ کوتاه قدِ چاق تصحیح می شود- 5
داستان دنباله دار – قسمت پنچم

خلاصه ی قسمت های پیشین: مرد کوتاه قد چاق به وزارت تصحیح عقاید فرا خوانده شد و به جرم چهچهه زدن قناری اش، تصحیح، و قناری نیز اعدام شد. زن کوتاه قد لاغر اندام به دیدار او رفت و نخستین هسته ی «حارسان ِ عشق»، برای مبارزه با الیگارشی آخوند نضج گرفت و مرد کوتاه قد چاق و دو تن دیگر ناچار شدند از شهر فرار کنند. و اکنون دنباله ی ماجرا:


زن کوتاه قد لاغر اندام، گفت: «بگریز و گرنه بعد از اون تصحیح اولی، این بار تصحیح ابدی می شی.»
- «به کجا؟ مگه نشنیدی؟ گفت همه ی مرزها تحت کنترله؟»
- «اینا بلوف زیاد می زنن.»
- «بلوف نیس، دوربین هاشون واقعی ست.»
- «حداقل از دیوار همسایه فرار کن.»
مردِ کوتاه قدِ چاق بی پرسش و پاسخ یه حیاط خانه ی همسایه پرید. همسایه، مردی بود بلند قد و تنومند که در باغچه مشغول کار بود: «معذرت می خوام، منو ببخشین، ولی چاره نبود. باید می گریختم. حتماً، تا چند دقیقه ی دیگه پیداشون میشه.»
- «حتماً تا چند دقیقه ی دیگه پیداشون میشه، و وقتی ببینن، خونه ی خودت نیستی، اولین جایی رو که سراغ بگیرن، این جاست. و وقتی ببینن من باغچه دارم، روزگار هر دومون سیاه ست.»
- «بله، بله. درسته. ولی چکار می تونم بکنم. اگه خودمو تسلیم بکنم...»
- «راه رفته رو هرگز بر نگرد. وقتی اسمت رو از بلندگو شنیدم، خواستم بیام سراغت. خوب شد اومدی. واسه ت نقشه دارم. بزن بریم خونه ی همسایه پشتی. تو بهترین کلید حل معّمایی.»
مرد بلند قد، از روی دیوار پرید و مردِ کوتاه قدِ چاق هم به دنبالش. خانه به خانه کوچه به کوچه پریدند و دویدند، تا به آخرین خانه، به مرز رسیدند. مرد بلند قد گفت: «خب، این جا مرزه. آخرین خونه. مرز هم دوربین داره…»
مردِ کوتاه قدِ چاق در حالی که می لرزید، شلوارش را خیس کرد: «من یک بار تصحیح شدم، طعم شلاق رو چشیدم. دیگه نمی تونم تحمل کنم. ترجیح میدم، بایک گلوله خلاص بشم، تا بار دیگه اسیر دست این ها بشم.»
- «یک ضرب المثل چینی می گه هیچ قفلی بدون کلید نیس. بریم، سراغ صاحب خونه.»
هوا کاملاً تاریک شده بود. مرد بلند قد با انگشت، به شیشه ی پنجره زد. پیر زنی لاغر اندام، از پشت پرده، بیرون را نگاه کرد. مرد اشاره کرد، در باز کند و روی کاغذی برای اطمینان پیر زن نوشت: «دوست نیاز به کمک دارد.»
پیر زن با احتیاط در را گشود و دو مرد کوتاه و بلند، داخل شدند. بلندگوهای وزارت تصحیح عقاید به صدا در آمد: «...هر کس مردِ کوتاه قدِ چاق را پناه دهد، در آتش پخته خواهد شد. و اگر تا دو ساعت دیگر مرد کوتاه قد چاق خودش را به یکی از نمایندگی های وزارت جلیله معرفی نکند، زن کوتاه قد لاغر اندام، با اره ی چوب بری از وسط به دو نیمه خواهد شد.»

مردِ کوتاه قدِ چاق به لرزه افتاد، و باز هم شلوارش را خیس کرد: «من نباید فرار می کردم.»
- «معنی اعلامیه، این نیست که اگه تو مراجعه کنی، زن آزاد می شه، او و تو، هر دو تاتون تصحیح میشین. یعنی هر دوتاتون از وسط، با ارّه ی چوب بری، مثل تنه ی درخت، دو نیمه میشین. حالیت شد؟»
پیرزن به بهت نشسته بود. مرد بلند قد تنومند، ادامه داد: «باید هر چه زودتر دست به کار بشیم و گرنه، نه تنها من و تو، بلکه هر سه مون اره می شیم. باید نقب بزنیم. به آن سوی مرز که برسیم، در امانیم. امیدوارم این خانم بیل و کلنگ برای حفاری داشته باشه.»
- «من نگران عشق جاودانه ام هستم. این شرط مردونگی نیست که او از وسط اره بشه و من...»
مرد بلند قد تنومند، با عصبانیت گفت: «این حرف ها چیه می زنی؟ مگه داری توی سریال های بند تنبانی ِ تلویزیونی زندگی می کنی!؟ حالا وقت این حرف ها نیست، آستین ها رو بزن بالا، مشغول شیم.»
- «من از حارسان عشقم. این دور از اعتقاد منه. گریز شرط عشق نیست.»
- «باز که شعار آبگوشتی دادی، مرتیکه. این جا میدون شهادت نیست. هیچ کسی به خاطر فداکاریت، برات کف نمی زنه. هیچ نویسنده یی شرح عشق آسمانی و روحانی تو رو در قصه یی ثبت نمی کنه. اگر نگن مرتیکه ی خر خودشو بی خودی به کشتن داد، می گن، دراز دست ها رو نشناخته بود، تسلیم شد که عشقش رو نجات بده، خودش هم قربانی شد.»
- «نمی خوام قهرمان هیچ قصه یی باشم. به قضاوت دیگران هم، اهمیت نمی دم، بلکه به اصول می اندیشم.»
-«اصول میگه بریم اون طرف و برای نجات همه کمک بطلبیم. همین اندازه وراجی وشعار کافیه.»

دوستش می دارم، او همه ی من است... شاه بیت غزل جاودانی حارسان عشق است، اگر از حرکت باز ایستد، نسل ِ پروانه های عاشق منقرض خواهد شد.

پیرزن گفت: «من به شما پناه دادم. جرم من هم، برابر با شماست. فکری به حال من پیرزن بکنید. از مرگ نمی ترسم، ولی نمی خوام پخته بشم. منو هم با خودتان ببرید.»
مرد بلند قد تنومند، پرسید: «بیل و کلنگ داری؟»
- «بیل وکلنگ لازم نیست، بخت باما یاره.»
- «مادر جان وقت تنگه. مثل این مرد شعار ِ آبگوشتی نده.»
- «داخل حیاط ما، یک چاه قنات هست که مادر چاهش اونطرف مرزه و محل خروج آب، مزارع شرقی شهر. وقتی ته چاه رسیدیم، سوی شمالی، ما را به شهر مجاور می بره.»
- «در چاه بازه؟»
- «بازه.»
- «پی بریم، معطل نکنیم.»
- «پول و لباس بردارم، بریم.»
- «پول های ما اون طرف ارزش نداره. اگه چراغ قوه داری بردار، اگه نه بریم.»
پیرزن چراغ قوه یی برداشت و به راه افتاد. مردِ کوتاه قدِ چاق متفکر ایستاده بود. مرد بلند قد تنومند، قاطعانه گفت: «این اخطار آخره. فوری راه بیفت، اگه نه، همین جا خفه ات می کنم، تا عشق و عاشقی....»
- «شلوارم خیسه.»
- «مگه میهمانی می خوای بری که به شلوارت فکر می کنی. می خوای فرار کنی. می خوای بزنی به چاک. اون هم از توی چاه قنات، یعنی از توی آب.»
- «آخه خودمو خراب کردم.»
مرد بلند قد تنومند خنده اش گرفت: « مارا باش به کی دل بستیم... عیب نداره شورتت رو در آر.»
پیرزن گفت: «من یک شورت بهت می دم، بپوش. فکر می کنم اندازه ات باشه.»
- «نمی شه من نیام. من ِ ترسوی خیالاتی رو می خواین چکار؟»
- «اگه اون طرف بهت احتیاج نداشتم همین جا ولت می کردم، تا دراز دست های کوچک سر از وسط اره ت کنن، بعد هم یک مرثیه بالا بلند می نوشتم، می دادم روزنامه های اون طرف، چاپ بزنن. راه بیفت. وقت تنگه.»
مردِ کوتاه قدِ چاق شورتش را عوض کرد و هر سه به راه افتادند.
مرد بلند قد تنومند، به پیرزن گفت: «یک طناب لازم دارم که ببندم به کمرت و بفرستمت، پائین. بعد هم این مرد رو.»
- «روی چاه، هم چرخ چاه هست و هم طناب و سطل. هیچی لازم نیست.»
- «... ولی طناب برای اون طرف لازم داریم. باید یک جوری بِکشمتان بالا.»
- «طناب چرخ چاه رو باز کن.»
- «فکر بدی نیست. بریم.»
پیرزن نخستین کسی بود که داخل چاه شد و مرد تنومند به آرامی او را پائین فرستاد و در پی، مردِ کوتاه قدِ چاق را... و خودش بدون استفاده از طناب و سطل پائین رفت.
چاه حدود هشت متر عمق داشت. پیرزن گفت: «چاه بعدی اون طرفه مرزه.»
مرد بلند قد تنومند گفت: «ولی ما از چاه دومی بیرون می ریم. خوشبختانه «سو» آنقدر گشاد هست، که به مشکلی بر نخوریم. بعد هم شانس آوردیم، هوا داغه. اگه نه توی راه آب تبدیل به یخ شده بودیم.»
- «تا چاه دوم، حدود دو کیلومتر راهه.»
- «مهم نیست، اگه شانس بیاریم و باطری های این چراغ تموم نشه، یک ساعته دیگه اون طرفیم.»
- «باطری ها رو تازه عوض کردم. نگران نباش. فقط بهتره حرف نزنیم. ممکنه صدا توی چاه بپیچه.»
مرد بلند قد تنومند، خنده اش گرفت. پیرزن گفت: «حالا موقع خنده نیست.»
- «دارم به شلوار کوتوله فکر می کنم که حالا کاملاً خیسه.»
- «پایان این سفر بدبختیه.»
- «کوتوله، یادمون رفت و اسه ات یک کراوات برداریم.»
- «خودتو مسخره کن زرافه.»
زرافه خندید.
راهشان را، چهار دست و پا، ادامه دادند. از چاه اول گذشتند و به دومی رسیدند: «کی اول بالا می ره؟»
پیرزن گفت: «هر کی درازتره.»
- «پس رفتم. شماها همین پائین بمونید، تا ببینم اون بالا چه خبره. ظاهراً بالا روشنه. خیلی هم روشنه. انگار انتظار تشریف فرمائی ما رو می کشن. حتماً دسته ی موزیک هم آماده کردن، شهردار هم بهمون خوش آمد می گه.»
مرد از چاه بیرون آمد. پرژکتورهای قوی همه جا را روشن کرده بود. صدائی محکم فرمان ایست داد. مرد بلند قد تنومند، ایستاد. صدا گفت: «دست ها بالا.»
دست هاش را روی سرش گذاشت.
صدا گفت: «دمرو روی زمین دراز بکش.»
دراز کشید. در چند لحظه، ده ها خودرو نظامی و صدها سرباز با مسلسل های دستی، او را محاصره کردند. صدا گفت: «کی هستی؟»
- «از اهالی شهر هنر. به شهر شما به پناه آمدیم. دو تای دیگه از دوستانم، ته چاه هستن.»
یک مرد نظامی، سطلی بزرگ را با جرثقال به درون چاه فرستاد و با بلندگو گفت: «هر دو، درون سطل بایستید و طناب فلزی را محکم بگیرید... آماده اید؟»
پیرزن پاسخ داد: «بله آماده ایم.»
سطل را بالا کشیدند. پیرزن لبخند پیروزی به لب داشت و مردِ کوتاه قدِ چاق شدیداً می لرزید. صدا گفت: «هر دو، دست هایتان را روی سرتان بگذارید، از سطل بیرون بیائید و روی زمین دراز بکشید.»
هر دو کنار مرد بلند قد تنومند دراز کشیدند. پیرزن گفت: «عجب استقبالی از مون کردن.»
- «به اونا حق می دم. ترس از هجوم مردان دراز دست کوچک سر چشم قرمز، موجب شده که از مرزهاشون مراقبت بکنن.»
سه مرد نطامی، در یک لحظه به دست های هر سه پناه جوی، دست بند زدند. پیرزن با اعتراض گفت: «ما جنایتکار نیستیم. به پناه آمدیم.»
صدا گفت: «ابتدا باید شناسائی بشوید.»
- «ولی نه مثل جنایتکارها. نه با دست بند. من جای مادر بزرگ شماها هستم. خجالت بکشین.»
- «ما مجبوریم، رعایت مسایل امنیتی رو بکنیم...»
شش مرد نظامی، چشم های هر سه را بستند، بازوهاشان را گرفتند و هر کدام را جداگانه به داخل یک خودرو نظامی بردند و به راه افتادند.
صدای بلندگوهای مصححان از آن سوی مرز به گوش رسید:
«به منظور ریشه کنی بد عقیدگی و فساد حاکم بر جوامع بشری، یکی دیگر از بدعقیدگان، زن کوتاه قد لاغر اندام که با همکاری مرد کوتاه قدچاق، سپاه خیالی حارسان عشق را، بر سر زبان ها انداخت، از وسط، به دو نیمه، اره شد، تا مایه عبرت سایرین گردد. امید آن که ریشه های بد عقیدگی هر چه زودتر، در همه ی جهان بخشکد.
به مردِ کوتاه قدِ چاق نیز اخطار می شود، خودش را به یکی از نمایندگی های وزارت جلیله تصحیح عقاید، معرفی کند و بداند، هیچ راهِ گریزی ندارد. خیلی زود از طریق کامپیوترهای وزارت جلیله ردیابی و دستگیر خواهد شد.
دراین صورت مصححان محترم، او را برهنه از درخت سپیدار، از خایه آویزان کرده، بدنش را شیره ی مسموم مالیده و روی شیره ها، ارزن مسموم ریخته، تا هزاران پرنده، آنقدر او را نوک بزنند، که هم از شرّ پرندگان و هم مرد بد عقیده ی کوتاه قد چاق خلاص شویم.
مردم خود را تصحیح کنید تا ار مکافات در امان باشید.
وزارت جلیله تصحیح عقاید.»

مردِ کوتاه قدِ چاق از روی صندلی خودرو، فرو افتاد. راننده توقف کرد، یکی از نظامیان گفت: «فکر می کنم، سکته کرد. خدا کنه نمیره.»
- «بریم بیمارستان.»
- «با بی سیم به ستاد خبر بده.»
- «ممکنه اون جونورا بشنوند. بهتره از بیمارستان فکس بزنیم، یا پیک بفرستیم.»
- « نظامی؟»
- «حتماً نظامی. این نباید بمیره.»
- «قلبش کار می کنه. زنده اس.»
- «حداقل با رادار به بیمارستان خبر بریم که یک بیمار مهم در راهه، تا خودشونو آماده کنن، شاید لازم باشه از جاهای دیگه متخصص و جراح قلب بخوان.»
مرد نظامی همین کار را کرد و راننده با سرعت هر چه بیشتر به سوی بیمارستان پیش رفت.
جلو و داخل بیمارستان چند متخصص قلب، داخلی، روانکاو، جراح مغز، بیهوشی و ... منتظر بیمار بودند. با عجله او را به اتاق عمل بردند. دکتر متخصص قلب مشغول معاینه شد: «قلبش سالمه.»
پزشکان اقدامات اولیه را انجام دادند، در کمتر از نیم ساعت چند تن از برجسته ترین مقامات امنیتی و نظامی و پلیس به بیمارستان رسیدند.
یکی از مقامات امنیتی به پزشکان گفت: «این مرد به هر قیمتی باید زنده بمونه. او برگ برنده ی ماست. او رهبر حارسان عشقه. او بهترین خوراک تبلیغاتی علیه مردان دراز دست کوچک سر چشم قرمزه...»
معالجات شروع شد. پزشکان همه ی همت خود را به کار بسته بودند. مقامات امنیتی بیرون اتاق عمل، نگران قدم می زدند. یکی از پزشکان هر چند دقیقه یکبار آن ها را در جریان کار می گذاشت و خبر، به اطلاع فرماندار نیز می رسید. سر انجام یکی از پزشکان از اتاق عمل بیرون آمد، کلاه و پوزه بندش را شادمانه به هوا پرت کرد و گفت: «مژده. مژده. به هوش آمد. کوتوله به هوش آمد.»
مقامات امنیتی دور پزشک جمع شدند و چشم به دهانش دوختند. یکی پرسید: «خطر کاملاً رفع شده؟»
- «سکته نکرده بود.»
- «پس چی بود؟»
- «یک نوع هیستری... فشار خونش هم خیلی پائین افتاده بود.»
- «یعنی چی؟»
- «معنی اش مهم نیست. ساده هم نیست. مهم اینه که او به هوش اومده...»
- «چه وقت می شه با او حرف زد؟»
- «حرف نمی زنه.»
- «دلیلی داره که حرف نمی زنه؟»
- «نه. مرگ فجیع زن کوتاه قد لاغر اندام، اثر بسیار بدی روی او گذاشته.»
- «دکتر جان دستم به دامنت، یک کاری بکن. ما این مرد رو لازمش داریم. او بهترین سلاح ماست. اگه نتونیم ازش ایتفاده بکنیم، روزگار همه مون سیاهه. مردان دراز دست کوچک سر چشم قرمز، بزودی روانه ی شهر ما میشن و همان بلایی رو سرمون میارن که سرمردم شهر هنر... هنوز هیچی نشده عواملشون، دم درآوردن...»
- «من توان معجزه ندارم، فقط یک معجزه می تونه اون رو وارد گود بکنه.»
-«دکتر جان، تو برجسته ترین پزشک این شهری. امید همه ی ما تویی. اگه کاری نکنی، هفتاد در صد مردم این شهر در گورهای دسته جمعی دفن می شن. مرگ و زندگی این مردم در دست توست.»
- «بیش از همه ی شما دلم می خواد کاری انجام بدم. زندگی منم به اندازه ی دیگرون درخطره.»
- «اجازه بده به شیوه خودمون، واردگودش کنیم.»
- «بس کنین. دست بردارین از اون شیوه هاتون. آنقدر قلدری کردین که امروز عوامل حیواناتی مثل مردان دراز دست کوچک سر چشم قرمز، در شهر ما رخنه کردن.»
مقام امنیتی با عصبانیت فریاد زد: «اگه این مرد تا فردا، آماده نشه، یک گلوله توی مغز تو خالی می کنم و همان بلایی را بر سر اون کوتوله میارم که مردان دراز دست کوچک سر چشم قرمز، قصدش رو داشتند.»
- «این کار چه نفعی برای مردم این شهر داره؟»
- «چرا نمی خوای بفهمی؟ مرگ و زندگی یک میلیون آدم پیش رو است. جامعه انسانی در خطره.»
- «با مرگ ما دو تا، فکر می کنی، جامعه ی انسانی از خطر نجات پیدامی کنه.»
- «ولی تو مسئولی. باید کاری بکنی.»
- «از من معجزه ساخته نیست. هر چه تونستم کردم. اگه یکی از نزدیکان شو پیدا بکنین، شاید روزنه یی باز بشه.»
- «داریم. دو تا هم دارم. تا نیمساعت دیگه این جا هستن.»
مرد بلند قد تنومند و پیرزن نحیف رنجور، مقابل چند روانکاو و روانپزشک نشسته بودند: «او حالش خوب بود. تمام راه بدون اظهار ذره یی ناراحتی، راه آب رو طی کرد...»
- «از اولش هم نمی خواست بیاد، با زور آوردیمش.»
- «می خواست خودشو طعمه ی گلوله های دم مرز بکنه.»
- «می خواست رومانتیک بازی در بیاره.»
- «فکر می کرد که قهرمان فیلم های هندیه.»
- «تا حالا چند دفعه شلوارشو خیس کرده.»
- «او مرد این میدون نیست. بهتره فقط ازش استفاده ی سمبولیک بشه.»
- «شاید بهتر باشه شما اول باهاش حرف بزنین.»
روانکاوان و روانپزشکان تعلیمات و دستورات لازم ر ابه پیر زن و مرد بلند قد تنومند دادند و آن ها، را راهی اتاق مردِ کوتاه قدِ چاق کردند: «هی ی رفیق بالاخره جستیم. حالا باید برای نجات مردم شهرمون اقدام عاجل و فوری بکنیم.»
- «خیر ببینی مادر. ما رو از شر اراذل اوباش خلاص کردی. حالا نوبت مردم شهرمونه که نجاتشون بدیم.»
- «چته تو؟»
- «چقدر خوب بود اگه کمی به دونه داشتیم. چند تا می گذاشتیم زیر زبونش. زبونش باز می شد.»
- «اگه حرف نزنی زبونت رو از حلقومت می کشم بیرون. مسخره بازی در آوردی؟ اگه کاری نکنیم، سر و کله شون این جا هم پیدا می شه و اولین کسی که از وسط اره بشه، تویی. حالیت شد یا نه!؟»
مردِ کوتاه قدِ چاق با اشاره ی سر و دست، قلم و کاغذ، خواست. مرد تنومند بلند قد، خیلی سریع از اتاق خارج شد و در کمتر از یک دقیقه با قلم و کاغذ، بازگشت: «بیا چاکرتم، این هم قلم و کاغذ. بنویس. هر چه دلت می خواد بنویس. بنویس عزیز. بنویس.»
پیرزن گفت: «آره مادر، بنویس.»
مردِ کوتاه قدِ چاق نوشت: «اکنون، وقت آن است که حارسان عشق، قد برافرازند و نه تنها دراز دستان کوچک سر چشم قرمز را از شهر هنر بیرون برانند، بل ضروری است، همه دست به دست هم بدهند و توطئه مردم این شهر را که سابقه ی دشمنی شان با مردم شهر ما، بر کسی پوشیده نیست، خنثی کنند. دراز دستان تعدادشان معدود است، بزودی مردم ما از پسشان بر می آیند، ولی این ها، بسیارند. اگر داخل شوند، صاحب همه چیز خواهند بود.»
مرد تنومند قوی هیکل، یقه مردِ کوتاه قدِ چاق راگرفت: «کوتوله ی ابله، گوش هاتو خوب واز کن. اگه با این ها همکاری نکنی، می فرستندت، به شهر خودمان، تا تنت رو شیره بمالند، روش ارزن بپاشن واز خایه، از بلندترین شاخه ی درخت سپیدار، دارت بزنن. حالیت شد؟»
مردِ کوتاه قدِ چاق نوشت: «شهر من فروشی نیست.»
مرد تنومند قوی هیکل سیلی محکمی به گوش مردِ کوتاه قدِ چاق نواخت: « کوتوله ی پفیوز، می فهمی داری چه شکری می خوری؟ تو که از یک بز ترسوتری و لحظه به لحظه توی شلوارت می شاشی، چرا قهرمان بازی در می آری؟»
مردِ کوتاه قدِ چاق از تخت پائین آمد و به طرف مستراح دوید. پیرزن خنده اش گرفت: «این چقدر به خودش می شاشه.»
- «اگه همکاری نکنه، همی جا خفه ش می کنم. کوتوله ی بی شعور احمق...»
- «مگه نشنیدی چی گفتند؟ وجودش از اسلحه هم لازم تره. ما نباید بگیم، داره ملی بازی در میاره. اگه نه کارمون زاره.»
مردِ کوتاه قدِ چاق برگشت. شلورش خیس بود. گوشه ی اتاق ایستاد. مرد تنومند بلند قد، با عصبانیت، از اتاق خارج شد. مقام امنیتی و روانکاوان و روان پزشکان، محاصره اش کردند: «چی شد؟»
- «این کوتوله همه اش به خودش می شاشه.»
- «زبونش باز شد؟»
- «حتی یک کلمه هم حرف نزد. بهتر، توی تلویزیون نشونش بدین، من به جاش حرف بزنم.»
مقام امنیتی گفت: «کافیه یک نفر صداشو بشناسه، اون وقت، همه ی نقشه ها، نقش بر آبه. این روزها هر چه عوامل دراز دستان بگن، یک عده از مردم شهر ما باور می کنن. یه بار دیگه تلاش کن. شاید اون زبون صاحب مرده اش باز شد.»
- «مرتب توی شلوارش می شاشه. شلوارش خیسه.»
- «قهرمان ما رو باش، می گم براش لباس بیارن.»
تلفن بیمارستان مقام امنیتی را می خواست. او برای شرکت در جلسه ی شورای امنیت ملی احضار شد: «تا من بر می گردم سعی کنین به حرفش بیارین.»
ادامه دارد